آنگاه به مِنا آمد و شب ، ابراهيم عليه السلام را در آنجا نگاه داشت . آنگاه ، صبح روز بعد ، او را به سرزمين عرفات بُرد و در سرزمين نمره ، پيش از عرفه ، خيمهاش را برپا كرد و با سنگهاى سفيد ، مسجدى ساخت و نشانههاى مسجد ابراهيم ، معلوم بود و در داخل مسجدى قرار گرفت كه اينك در نمره است . همانجا كه امام عليه السلام در روز عرفه نماز مىگزارد ، ابراهيم عليه السلام ، نماز ظهر و عصر را در آنجا به جا آورد .
سپس او را به عرفات بُرد و گفت : « اين ، سرزمين عرفات است . مناسك آن را بشناس و به گناهانت اعتراف كن » . از اين رو ، « عرفات » نام گرفت . سپس او را به « مزدلفه » كوچ داد و از آن رو مزدلفه گفته شد كه بدان نزديك شد . آنگاه در مشعر الحرام ، اقامت كرد و خداوند به وى [ در خواب ] دستور داد فرزندش را قربانى كند و در خواب ، شمايل و خُلق و خويَش را ديد و با آنچه در پيش است ، مأنوس گشت . چون صبح شد ، از مشعر به سمت منا كوچ كرد و به مادر فرزند گفت : « تو كعبه را زيارت كن » و فرزند را نزد خود ، نگاه داشت .
آنگاه به فرزند گفت : « فرزندم ! الاغ و كارد را بياور تا قربانى كنم » .
ابان مىگويد : به ابو بصير گفتم : الاغ و كارد را چرا درخواست كرد .
گفت : زيرا مىخواست فرزند را قربانى كند ، سپس او را كفن كرده ، دفن نمايد .
جوان ، الاغ و كارد را آورد و گفت : پدرم ! قربانى كجاست ؟
ابراهيم عليه السلام گفت : « پروردگارت مىداند كجاست . فرزندم ! به خدا سوگند ، تو همان قربانىاى هستى كه خدا مرا به قربانى كردنت دستور داد . نظرت چيست ؟ » .
جوان گفت : پدرم ! آنچه را بدان مأمور شدى ، انجام بده . انشاءاللّه ، مرا از شكيبايان خواهى يافت .
چون ابراهيم عليه السلام خواست فرزند را قربانى كند ، جوان گفت : پدرم ! صورتم را بپوشان و دست و پايم را محكم ببند .
ابراهيم عليه السلام گفت : فرزندم ! دست و پا بستن و قربانى كردن ؟ ! به خدا سوگند ، امروز ، اين دو را با هم درباره تو انجام نمىدهم .
امام باقر عليه السلام فرمود : « ابراهيم عليه السلام ، روانداز الاغ را روى زمين پهن كرد . سپس ، فرزند را به پهلو بر زمين خوابانيد و كارد را برداشت و بر گلوى فرزند نهاد .
در اين هنگام ، پيرمردى آمد و گفت : از اين جوان ، چه مىخواهى ؟
ابراهيم عليه السلام گفت : « مىخواهم او را قربانى كنم » .
پير مرد گفت : پناه بر خدا ! جوانى را كه هرگز گناهى مرتكب نشده ، قربانى مىكنى ؟ !
ابراهيم عليه السلام گفت : « بلى ! خداوند ، مرا بدان دستور داد » .
پير مرد گفت : پروردگارت تو را از اين كار نهى كرده و همانا شيطان ، در خواب ، اين مطلب را به تو القا كرده است .
حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 303
مساهمون: محمد الريشهري
ص٣٠٣