ابراهيم عليه السلام گفت : « صدايى كه شنيدم ، همان صدايى بود كه مرا بدين منزلت و مرتبت ( پيامبرى ) رسانيد . به خدا سوگند ، ديگر با تو سخن نمىگويم » . سپس تصميم بر قربانى كردن گرفت .
پيرمرد گفت : اى ابراهيم ! تو پيشوايى هستى كه به تو اقتدا مىگردد . اگر فرزندت را قربانى كنى ، مردم هم فرزندان خود را قربانى مىكنند . پس در اين كار ، درنگ كن .
ابراهيم عليه السلام با وى سخن نگفت .
ابو بصير مىگويد : شنيدم كه امام باقر عليه السلام مىفرمود : « ابراهيم ، فرزندش را نزديك جَمَره وُسطا خوابانيد و كارد را گرفت و بر گلويش نهاد . سپس ، سر به آسمان بلند كرد و كارد را كشيد ؛ امّا جبرئيل عليه السلام آن را وارونه كرد . ابراهيم عليه السلام نگاه كرد و كارد را وارونه يافت . مجدّدا آن را با لبه تيز بر گلوى فرزند نهاد و جبرئيل عليه السلام آن را واژگون كرد . اين كار ، چند بار تكرار شد . آنگاه ، از سمت چپ مسجد خيف ، صدايى آمد كه : اى ابراهيم ! خوابت را درست تعبير كردى . جوان را از زير كارد ، كنار ببر .
و جبرائيل عليه السلام قوچى را از قلّه ثُبَير آورد و زير كارد نهاد . پيرمرد پليد ، از آنجا خارج شد و هنگامى كه مادر به كعبه نظر مىافكند و كعبه در وسط گودى بود ، خود را به مادر جوان رسانيد و چنين گفت : پيرمردى را كه در منا ديدم . كيست ؟ و اوصاف ابراهيم عليه السلام را بازگو كرد .
مادر گفت : او شوهر من است .
سپس گفت : جوانى را به همراه او ديدم . او كيست ؟ و اوصاف جوان را باز گفت .
مادر گفت : او فرزند من است .
پيرمرد گفت : ديدم كه آن پيرمرد ، جوان را بر زمين خوابانده بود و كارد برداشته بود تا او را بكشد .
مادر گفت : هرگز ! ابراهيم ، مهربانترينِ مردم است . چگونه ديدى كه فرزندش را مىكشد ؟
پيرمرد گفت : به پروردگار آسمان و زمين و اين خانه سوگند كه ديدم او را خوابانده بود و كارد برداشته بود تا او را بكشد .
مادر گفت : چرا [ چنين مىكرد ؟ ] .
پير مرد گفت : گمان مىكرد خداوند ، او را به قربانى كردن جوان ، فرمان داده است .
مادر گفت : سزاوار است كه از پروردگارش اطاعت كند .
حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: محمد الريشهري
ص٣٠٥