ج : قرينهء ديگرى كه ملازم با مفهوم داشتن وصف بوده ، وجود ندارد . « 1 »
77 - آيا اينكه گفته شده تعليق حكم بر وصف مشعر به عليّت بوده ، مفيد مفهوم داشتن وصف نمىباشد ؟
( و عليّته . . . كما لا يخفى ) ج : مىفرمايد : اين معنا اگر استفاده شود كه تعليق حكم بر وصف مشعر به عليّت وصف براى حكم مىباشد ولى مقتضى براى مفهوم داشتن وصف نمىباشد . « 2 »
78 - اگر عليّت وصف در كلام به نحو علّت منحصره باشد آيا مفيد مفهوم داشتن وصف نخواهد بود ؟
آيا نمىتوان قائل به تفصيل شد بين موردى كه وصف در كلام به نحو عليّت منحصره بوده و مفيد مفهوم باشد و موردى كه وصف در كلام به نحو عليّت منحصره نبوده و مفيد مفهوم نباشد ؟
( و مع كونها بنحو الانحصار . . . و موردا للنّقض و الابرام ) ج : مىفرمايد : اينكه وصف در كلام به نحو عليّت منحصره باشد اگرچه مقتضى مفهوم
هامش
وجوب اكرام متعلّق به زيدى است كه عالم باشد . بنابراين ، اگر عالم نباشد ، شخص حكم نسبت به او منتفى است ولى دلالت ندارد كه كلّى وجوب اكرام نسبت به او منتفى مىباشد . يا آنكه وصف ، عنوان مشير براى بيان حكم باشد .
( 1 ) - مقصود ، قرينهء انصراف است . بعضى گفتهاند : جملهء وصفيّه ، وضع براى عليّت شده است . اين عليّت ، داراى دو فرد است : الف : عليّت غير منحصره ب : عليّت منحصره . حال اگر به نحو مطلق باشد ، منصرف به فرد اكمل يعنى عليّت منحصره كه مفيد مفهوم بوده خواهد داشت . زيرا اگر وصف ديگرى كه آنهم علّت براى حكم بوده وجود داشت ، بايد ذكر مىشد . ولى جواب مصنّف همان است كه در بحث مفهوم شرط داده شد .
( 2 ) - همانطور كه گفته شد ؛ مفهوم داشتن شرط و يا وصف ، منوط به عليّت منحصره بودن شرط يا وصف براى حكم مىباشد و نه صرف علّت بودن . چرا كه مىتواند علّت ديگرى هم وجود داشته باشد .
پس اين سخن اگر هم به درجهء ظهور عرفى برسد بايد ظهورش در عليّت منحصره بوده تا مفيد مفهوم براى وصف باشد . و حال آنكه چنين ظهورى ندارد چه آنكه مىتوان ، ظهور عرفى اين سخن را نيز انكار نمود و گفت ؛ اساسا علّت بودن وصف براى حكم ، ظهور عرفى نداشته و عرف چنين معنايى را از تعليق حكم بر وصف نمىيابد .