دلالت دارد بر معنايى كه در ضمن معناى ديگر محقّق مىشود .
67 - آيا مصنّف قبول دارد كه لحاظ در حروف و معناى حرفى ، جزئى بوده و اين لحاظ در مستعمل فيه آنها نيز اخذ شده است ؟ ( فالمعنى و ان . . . فى المستعمل فيه )
ج : مىفرمايد : قبول داريم كه لحاظ در معناى حرفى ، جزئى است بهگونهاى كه اگر اين معانى در دفعات مكرّر لحاظ شود لحاظ هركدام مباين ديگرى بوده هرچند واضع ، فرد واحد باشد . ولى اين لحاظ ، مأخوذ در مستعمل فيه آنها نشده است .
68 - چرا مصنّف قبول ندارد كه لحاظ جزئى معانى حرفى در مستعمل فيه آنها اخذ شده است ؟ ( الّا انّ هذا . . . و هو كما ترى )
ج : مىفرمايد : 1 - اگر در استعمال حروف ، معانى حرفى حروف در مستعمل فيه آنها اخذ شده باشد ، مستعملين هنگام استعمال بايد علاوه بر لحاظ معناى اوّلى مثلا معناى ابتداء در استعمال كلمهء « من » آن را با قيد جزئيّت ( مثلا ابتداى بصره ) دوباره لحاظ كنند و حال آنكه مىبينيم مستعملين در استعمال اين كلمات ( كلماتى كه معناى حرفى دارند ) در معانى ربطى ، يك لحاظ بيشتر نكرده و آن لحاظ معناى كلّى است . مثلا در كلمهء « من » همان معناى ابتداء را لحاظ كرده و در عبارت « سر من البصرة » به كار مىبرند .
2 - اگر معناى حرفى در مستعمل فيه اين كلمات اخذ شود قابل انطباق بر مصاديق خارجى نخواهد بود . زيرا لحاظ معناى ابتداء در كلمهء « من » با قيد جزئيّت در هنگام استعمال ، مستلزم آن است كه اين معناى جزئى دوباره در ذهن متكلّم لحاظ شود . زيرا موطن و جايگاه چنين لحاظى ، ذهن است . بنابراين كلّى عقلى شده و اگر مولى با چنين لحاظى دستور بدهد . مثلا بگويد « سر من البصرة الى الكوفة » امتثال آن براى بنده ممكن نيست چرا كه ابتداى مقيّد به بصره كه در ذهن مولى تصوّر شده ، صرفا وجود ذهنى بوده كه قابل فهم و دانستن براى بنده و مخاطب او نبوده بنابراين قابل امتثال نخواهد بود .
3 - فرقى بين معانى حرفى و معانى اسمى در لحاظ و نحوهء استعمال آنها نيست . مثلا