تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهاية الإيصال ( شرح فارسى أصول الفقه ) ( فارسى ) — صفحة 842

مساهمون:

ص٨٤٢
كه در نفس است بدون متعلّقى ، همچون همهء امور نفسانى ، همچون علم و خيال و وهم و اراده و نحو اين‌ها ( علم ، خيال ، وهم و اراده ) ، و معقول نمىباشد اينكه متشخّص شود ( آنچه در نفس بوده ) به لحاظ آنچه كه آن خارج از افق نفس است از امور عينى ، پس چاره‌اى نيست اينكه متشخّص شود ( ما فى النّفس ) به شىء مشتاق اليه به لحاظ آنچه كه براى آن ( شىء مشتاق ) است از وجود عنوانى فرضى و اين ( وجود عنوان فرضى ) مشتاق اليه است اوّلا و بالذّات و اين ( وجود عنوانى فرضى ) موجود به وجود شوق است نه به وجود ديگرى وراى شوق ، ولى وقتى مىباشد اينكه اخذ مىشود عنوان به لحاظ آنكه آن ( عنوان ) حاكى و آينهء از آنچه كه در خارج است - يعنى از معنون - پس همانا معنون مىباشد ( معنون ) مشتاق اليه ثانيا و بالعرض ، همچون علم ، پس همانا اين ( علم ) معقول نيست اينكه متشخّص شود ( علم ) به واسطهء امر خارجى ، و معلوم بالذّات دائما و هميشه ، آن ( معلوم ) عنوان موجود به وجود علم است ، ولى به لحاظ آنچه كه آن ( عنوان ) حاكى و مرآت از معنون است . و امّا معنون براى اين عنوان ، پس آن ( معنون ) معلوم بالعرض است به اعتبار فناى عنوان در اين ( معنون ) . و در حقيقت همانا تعلّق مىگيرد شوق به شىء وقتى باشد براى آن ( شىء ) جهت وجدان ( وجود ) و جهت فقدان ، پس تعلّق نمىگيرد ( شوق ) به معدوم از جميع جهات ، و نه به موجود از جميع جهات ، و جهت وجدان در مشتاق اليه ، آن ( جهت وجدان ) عنوان موجود با شوق است در افق نفس به اعتبار آنچه كه براى آن ( عنوان ) است از وجود عنوانى فرضى . و جهت فقدان در مشتاق اليه ، آن ( جهت فقدان ) عدم حقيقى آن ( مشتاق اليه ) است در خارج ، و معناى شوق به آن ( مشتاق اليه ) آن ( معناى شوق ) ميل در خارج كردن آن ( مشتاق اليه ) است از حدّ فرض و تقدير به حدّ فعليّت و تحقيق . و وقتى باشد شوق بر اين نحو ، پس همين‌طور است حال طلب و بعث بدون فرقى ، پس مىباشد حقيقتا ، طلب شىء آن ( طلب شىء ) تعلّق آن ( طلب ) به عنوان براى خارج كردن آن ( عنوان ) از حدّ