313 - استدلال مدّعى مقدّمه بودن ترك ضدّ خاصّ براى فعل مأمور به چيست ؟
( فنقول انّ المدّعى . . . من المقدّمات لضدّه )
ج : مىفرمايد : ادّعاى مدّعى مبنى بر مقدّمه بودن ترك ضدّ خاصّ ( ترك اكل ) براى ضدّ اين ضدّ خاصّ يعنى نماز ، اين ادّعا مبتنى است بر اينكه عدم ضدّ ( عدم ضدّ خاصّ ) مثلا خوردن از باب عدم مانع است نسبت به ضد ديگر ( نماز ) ، به دليل تمانعى كه بين دو ضدّ وجود دارد . يعنى ممكن نيست اجتماع دو ضدّ باهم . از طرفى شكّى نيست كه عدم مانع ( عدم ضدّ خاصّ ) از مقدّمات است . « 1 » زيرا عدم مانع از متمّمات علّت تامّه بوده كه تشكيل مىشود از مقتضى و عدم مانع . « 2 » بنابراين ، صغرى و كبراى قياس و دليل مدعى
هامش
( 1 ) - يعنى : الف : قبول داريم و مسلّم است كه بين دو ضدّ خاصّ ، تمانع وجود دارد . يعنى وجود هر ضدّ خاصّ مانع براى وجود ضدّ ديگر مىباشد .
ب : هر موجودى براى تحقّقش نيازمند به علّت وجودىاش بوده ، و اجزاء علت نيز مركّب از سه جزء ؛ مقتضى يا سبب ، شرط و عدم مانع است .
ج : مقدّمات خارجيّه نيز قبلا گذشت كه پنج قسم ؛ مقتضى يا سبب ، شرط ، عدم المانع ، معدّ و علّت تامّه مىباشند .
د : حال كه وجود هريك از دو ضدّ خاصّ ، مانع براى ضد ديگرى است . بنابراين ، عدم هر ضدّ خاصّ مثلا عدم صلاة علّت براى تحقّق ضدّ خاصّ ديگر ( ازالهء نجاست ) است .
روشن است كه هر عدم المانع يعنى عدم ضدّ خاصّ ، از اجزاء علّت و جزء مقدّمات براى تحقّق معلول و ذى المقدّمه مىباشد .
( 2 ) - البتّه اجزاء علّت را مركّب از سه جزء مىدانند : الف : مقتضى يا سبب . ب : شرط ج : عدم المانع .
مثلا سوزاندن آتش براى فلان چوب و به عبارت ديگر ، سوختن چوب ( معلول ) نيازمند به آن است ؛ الف : مقتضى يا سبب يعنى آتش موجود باشد . ب : شرط يعنى مماس بودن آتش با چوب نيز موجود باشد . ج : مانع يعنى مرطوب بودن چوب نيز مفقود باشد . اينكه مصنّف ، اجزاء علّت را دو جزء ذكر كرده است به دليل آن است كه عدم المانع شامل شرط نيز مىشود . زيرا نبودن شرط در واقع مانع است و -