واقعى ، پس آن ( حكم واقعى ) باقى است بر حالش ( حكم واقعى ) ، پس واجب است عمل برطبق حجّت فعلى و آنچه ( آثارى ) كه اقتضاء مىكند ( حجّت فعلى ) آن ( آثار ) را . پس اجرائى نيست مگر وقتى كه ثابت شود اجماع برآن ( اجزاء ) و تفصيل كلام در اين موضوع ، نياز دارد ( تفصيل كلام ) به سعهء بيشترى از قول بالاتر از سطح اين مختصر .
آگاهانيدن در تبدل قطع
اگر قطع پيدا كند مكلّف به امرى از روى خطا ، پس عمل كند ( مكلّف ) برطبق قطعش ( مكلّف ) ، سپس روشن شود براى او ( مكلّف ) به نحو يقين خطاى آن ( قطعش ) ، پس همانا سزاوار نيست شكّ در عدم اجزاء . و سرّ ، روشن است ، زيرا همانا او ( مكلّف ) هنگام قطع اوّلى ، انجام نداده است ( مكلّف ) آنچه ( عملى ) را كه استيفاء كند ( عمل ) مصلحت واقع را به هر وجهى از وجوه استيفاء ، پس چگونه ساقط مىشود تكليف واقعى ؟ زيرا همانا درحقيقت ، امرى نيست موجّه به او ( مكلّف ) ، و همانا مىباشد ( مكلّف ) خيال مىكند ( مكلّف ) امر را . و بنابراين ( انجام ندادن عملى كه استيفاى واقع را كرده باشد ) ، پس واجب است امتثال كردن واقع را در وقت به عنوان اداء و در خارج آن ( وقت ) به عنوان قضاء . آرى ، اگر همانا عملى كه قطع پيدا كرده است ( مكلّف ) به وجوب آن ( عمل ) باشد ( عمل مقطوع به ) از باب اتّفاق ، محقّق براى مصلحت واقع ، پس همانا اين ( عمل ) چارهاى نيست اينكه باشد ( عمل ) مجزى . ولى اين ( مجزى بودن ) امر ديگرى است اتّفاقى كه نيست ( مجزى بودن عمل ) به جهت بودنش ( عمل ) مقطوع الوجوب .
نكات دستورى و توضيح واژگان
3 - الاجزاء فى الامارات الخ : يعنى « المسألة الثّالثة الاجزاء فى الامارات الخ » .
و هذه اهمّ . . . بها للمكلّفين . . . يحصل لهم الخ : مشار اليه « هذه » مسألهء سوّم بوده و ضمير در « بها » به مسألة و در « لهم » به مجتهدين برمىگردد .