است كه شايستهء دانستن است نه آنكه شايستهء انجام دادن باشد . « 1 »
51 - آيا عقل هيچوقت حكم به بايستهء بودن انجام امورى كه كمال براى نفس بوده و بايسته بودن ترك امورى كه نقص براى نفس بوده نمىكند ، به بيان ديگر ارتباط عقل عملى و عقل نظرى چگونه است ؟ ( نعم ، اذا ادرك . . . حصول العقل النّظريّ )
ج : مىفرمايد : آرى ، وقتى عقل ، كمال يك فعل يا نقص يك فعلى را درك كرد با تكيهء بر اين ادراك است كه بايسته بودن انجام يا ترك آن را نيز ادراك مىكند . بنابراين ، مىتوان گفت ؛ رابطهء عقل عملى با عقل نظرى اينگونه است كه عقل عملى از عقل نظرى كمك مىگيرد . يا به بيان ديگر ، عقل عملى براى حكم كردن و ادراك متعلّقاتش بعد از ادراك عقل نظرى به فعليّت درمىآيد . « 2 »
52 - با توجه به مختلف بودن مدركات عقل ، مدرك حسن و قبح به معناى دوّم ( ملائمت و منافرت ) كدام عقل مىباشد ، چرا ؟ ( و كذا المراد من . . . طبق ما علم )
ج : مىفرمايد : مراد از عقلى كه مدرك حسن و قبح به معناى دوّم يعنى ملائم و غير ملائم بودن با نفس يا مصلحت داشتن و مصلحت نداشتن بوده عبارت از عقل نظرى است . زيرا ملائمت داشتن و ملائمت نداشتن و يا مصلحت داشتن و مصلحت نداشتن از امورى
هامش
( 1 ) - يعنى ، انسان دوست دارد از امورى كه كمال يا نقص براى نفس بوده آگاه شود . بنابراين ، دانستن اين امور مطلوب براى انسان مىباشد با قطع نظر از عمل به آن .
( 2 ) - يعنى ادراك نظرى عقل نسبت به حسن و قبح كمالات و نقائص ، زمينهساز و بسترساز براى ادراك عملى عقل نسبت به حسن و قبح اين امور مىباشد . يعنى عقل نظرى يا به عبارت صحيحتر ، ادراك نظرى كمالات و نقائص ، بسترساز است تا عقل ، ادراك عملى حسن و قبح اين امور را نيز داشته باشد و بگويد ؛ كمالات را بايد تحصيل كرد و نقائص را از خود دور كرده و هرچه را كه موجب نقص بوده مرتكب نشد .