الف : نهى تحريمى و تنزيهى به داعى زجر و ردع حقيقى ( نهى مولوى ) . مثل « دع الصّلاة ايام اقرائك » . « 1 »
ب : نهى به داعى ارشاد به اقلّ بودن ثواب ( نهى ارشاديّه ) مثل « لا تصلّ فى الحمام » . « 2 »
ت : نهى به داعى ارشاد به مانعيّت يك شىء در عبادت ( نهى ارشاديّه ) . مثل « لا تصلّ فى جلد الميتة » . ارشاد به مانع بودن پوست ميته در نماز است . « 3 »
حال بايد دانست ؛ محلّ بحث در نهى در عبادت ، عبادت از نهى تحريمى و تنزيهى بوده كه متضمّن حكم مولوى تحريمى يا تنزيهى باشد . يعنى چنين نهى را مدعى هستيم كه مقتضى فساد منهى عنه عبادى مىباشد . « 4 » امّا نهى كه به داعى زجر و منع حقيقى نبوده و متضمّن حكم مولوى تحريمى يا تنزيهى نباشد ، از محلّ بحث ما خارج بوده و چنين نهى به لحاظ نهى بودنش ، مقتضى فساد نمىباشد . « 5 »
آرى ، نهى تنزيهى كه ارشادى بوده اگر متضمّن معتبر بودن شىء در مأمور به بوده باشد ، آنوقت ، اين نهى ، كاشف از اين بوده كه نبودن اين شىء ، شرط در مأمور به بوده و صدق مأمور به بر اين عبادت ، با نبودن اين شىء خواهد بود . مثل نهى به داعى ارشاد به مانع بودن پوست ميته يا حرير كه دلالت مىكند بر اينكه نبودن اينها شرط براى نماز مىباشد .
هامش
- استعمال مىشود . ولى دواعى و انگيزهها متفاوت است . ممكن است به داعى بعث حقيقى و يا به داعى امتحان ، تعجيز ، تهديد و غيره باشد كه توضيحش در بحث اوامر گذشت .
( 1 ) - در اينجا نهى براى نسبت زجريّه بوده ولى به داعى زجر و ردع حقيقى .
( 2 ) - در اينجا نهى براى نسبت زجريّه بوده ولى به داعى ارشاد به اقلّ ثواب بودن عمل در اين مكان .
( 3 ) - در اينجا نهى براى نسبت زجريّه بوده ولى به داعى ارشاد به مانع بودن شىء در عبادت .
( 4 ) - يعنى به داعى زجر و ردع حقيقى باشد . اعمّ از اينكه نهى تحريمى نفسى ، نهى تحريمى غيرى يا نهى تنزيهى باشد .
( 5 ) - اگر هم مقتضى فساد باشد نه از جهت تعلّق نهى ، يعنى مبغوض بودن عمل و مبعّد بودنش باشد .
بلكه از جهت ديگرى است كه مىآيد . حال آنكه ؛ در بحث نهى در عبادت ، بايد فساد عبادت ، مستند به نهى از جهت نهى بودن يعنى از جهت كاشف بودن نهى از مبغوضيّت آن عبادت باشد .