دگرگون شده و در نتيجه شاخه ديگرى از لغت شكل گرفته و براى هر قومى لغت خاصّى بوجود مىآيد .
مصنّف ، قول دوّم را نزديكتر به صواب دانسته و آن را قبول دارند .
33 - بنا بر اينكه واضع لغت شخص واحدى نباشد حقيقت وضع چيست ؟ ( و عليه تكون . . . و تخصيصه به )
مىفرمايد : حقيقت وضع عبارت از قرار دادن لفظ و تخصيص آن به معنا مىباشد . « 1 »
34 - دليل مصنّف در قبول قوم دوّم به اينكه واضع لغت ، شخص واحدى نبوده چيست ؟ ( و ممّا يدلّ . . . واضعها )
ج : مىفرمايد : اگر واضع هر لغتى شخص واحدى بود ، در تاريخ تأليف و شكلگيرى هر لغتى نقل شده و واضع هر لغتى شناخته مىشد . و حال آنكه چنين نقلى در تاريخ صورت نگرفته است . « 2 »
هامش
( 1 ) - اينكه مصنّف حقيقت وضع را كه عبارت از قرار دادن و تخصيص لفظ به معنا بوده مبتنى بر قول دوّم به اينكه واضع لغت شخص واحدى نبوده مىنمايند ظاهرا وجهى براى آن نيست . زيرا اين تعريف بيانگر آن است كه وضع و دلالت الفاظ بر معانى يك امر قراردادى و اعتبارى مىباشد كه اين معنا در مقابل قولى كه مىگويد : دلالت الفاظ بر معانى ذاتى بوده قرار مىگيرد بنابراين حقيقت وضع كه عبارت از جعل و تخصيص لفظ به معنا بوده مبتنى بر قول به قراردادى بودن دلالت الفاظ بر معانى مىباشد .
( 2 ) - اين دليل مىتواند در جواب گروهى قرار گيرد كه مىگويند هر لغتى در هر قومى داراى واضع معيّن و شخص واحدى مىباشد به اينكه اگر چنين بود بايد در تاريخ نقل مىشد ، ولى نمىتواند دليل براى ردّ قول كسانى كه واضع تمامى لغات را خداوند متعال دانسته باشد .