همان ذات و باقى است . « 1 »
239 - مقصود از صفت كه گفته مىشود محل نزاع در بحث مشتقّ آنجايى است كه خود ذات با زوال صفت ، زايل نشود چيست ؟ ( و نعتى بالصفة . . . و اشتقاقه )
ج : مىفرمايد : مقصود از صفت ، عبارت از مبدأ انتزاع مشتقّ و مبدأ اشتقاق مشتقّ مىباشد . مثلا در « زيد ضارب » مبدأ اشتقاق « ضارب » كه مشتقّ بوده ، « ضرب » مىباشد .
240 - بنا بر اينكه بايد مشتقّ از اوصافى باشد كه با زوالش ، ذات نيز زايل نشود تا داخل در محل بحث باشد چه نتيجهگيرى مىشود ؟ ( و انّما نشترط . . . المتحرّك بالارادة )
ج : مىفرمايد : در اين صورت ، مشتقّاتى مثل « ناطق » ، « صاهل » ، « حسّاس » و « متحرك بالارادة » كه نسبت به ذوات مختلف يا نوع يا جنس و يا فصل هستند اگرچه مشتقّ نحوى مىباشند ولى داخل در محلّ نزاع مشتقّ در علم اصول نيستند . چرا كه با زوال هركدام از اينها ديگر ذاتى باقى نيست تا بحث شود صدق مشتقّ بر اين ذات به هنگام زوال تلبّس ذات از اين مشتقّ آيا حقيقت است يا مجاز ؟
هامش
( 1 ) - مثل صفاتى كه داخل در ذات ماهيّت باشند مثل ناطق ، حيوان و مانند آن زيرا وقتى با زوال اين صفات ، ذات هم باقى نمىماند ديگر موضوعى براى نزاع باقى نمىماند . مثلا وقتى گفته شود « الانسان حيوان ناطق » با زوال حيوانيّت يا ناطقيّت ديگر موضوع انسان باقى نمانده كه نزاع شود استعمال ناطق در اين ذات كه قبلا متّصف به آن بود و الآن نيست آيا حقيقت است يا مجاز .