همانا آن ( دلالت ) از جهت ارتباط وضعيّه است . و همين مقصود به قول علما است كه « تبادر ، علامت حقيقت است » . و مقصود از كلمهء تبادر ، آن ( تبادر ) پيشى گرفتن معنا از خود لفظ است مجرّد از هر قرينهاى . و گاهى اعتراض مىشود بر اين ( علامت حقيقت بودن تبادر ) به اينكه همانا تبادر ناچارا براى آن ( تبادر ) سببى است و نيست آن ( سبب ) مگر علم داشتن به وضع . زيرا همانا از واضحات است همانا پيشى گرفتن ، حاصل نمىشود ( پيشى گرفتن ) از لفظ به معناى آن ( لفظ ) در هر لغتى براى غير آگاه به آن لغت . پس توقّف دارد تبادر بر آگاه بودن به وضع . پس اگر اراده كرديم اثبات حقيقت بودن و تحصيل علم به وضع را به سبب تبادر ، لازم مىآيد دور محال . پس معقول نمىباشد بنابراين ( لزوم دور ) اينكه باشد تبادر ، علامت حقيقت كه استفاده مىشود از آن ( تبادر ) علم به وضع و حال آنكه فرض است كه همانا آن ( تبادر ) استفاده شده است از علم داشتن به وضع .
نكات دستورى و توضيح واژگان
الاولى التّبادر : كلمهء « الأولى » مبتدا و بدل اوّل تفضيلى « علامت و طرق » بوده و كلمهء « التّبادر » خبر مىباشد .
لا بد لها من سبب : ضمير در « لها » به دلالت برمىگردد .
لا يخلو فرضه الخ : ضمير در « فرضه » به سبب برمىگردد .
المناسبة الذّاتيّة : كلمهء « المناسبة » و « العلقة ) و « القرينة » مىتوانند مجرور باشند بنا بر بدل تفصيلى بودن براى « ثلاثة » و يا مرفوع بوده بنا بر خبر مبتداى محذوف يعنى « الأولى المناسبة الذّاتيّة » و « الثّانى العلقة الوضعيّة » و « الثالث القرينة الحاليّة او المقاليّة )