1 ) گاهى منتهى به ارادهى شخص واحد مىشوند . ارادهى ضدين از شخص واحد چون محال است بنابراين در صورت وجود ضدّ ( ازاله ) عدم ضد ديگر ( عدم صلوة ) مستند به عدم المقتضى خواهد بود نه وجود المانع ( وجود ضدّ - وجود ازاله ) به بيانى كه در جواب از دور گفته شد . به بيان ديگر آنچه در جواب از دور گفته شد در اينصورت اول صحيح است .
2 ) گاهى منتهى به ارادهى شخصين مىشوند . مثل اينكه احد الشخصين ارادهى حركت شىء و شخص ديگر ارادهى سكون همان شىء را دارد . در اين صورت مقتضى براى هردو ضدّ ( حركت و سكون ) موجود است . بنابراين اگر احد الضدّين ( مثلا حركت ) به خاطر قوت ارادهى متعلقه به آن موجود شد ، عدم ضدّ ديگر ( عدم سكون ) مستند به وجود مانع است ( وجود ضد اول ) نه عدم المقتضى . چون فرض اين است كه مقتضى براى ضد ديگر ( سكون ) كه همان اراده باشد موجود است .
نتيجه اينكه آنچه در جواب از دور گفته شد ، در اينصورت دوم صحيح نيست و دور به حال خود باقى است . چون وجود احد الضدّين مستند به عدم ديگرى است و عدم ديگرى نيز مستند به وجود احد الضدّين است .
جواب : در همين صورت دوم هم ، عدم ضدّ ديگر ( عدم سكون ) مستند به قصورى در ناحيهى مقتضى است . چون ارادهى ضعيفه ، در صورت تزاحم با ارادهى قويّه ، مؤثر نيست . به عبارت ديگر مقتضى ضد ديگر ( سكون ) ناتمام است .
چون مقتضى مركب از اراده و قدرت است . پس عدم ضد ديگر ( عدم سكون ) مستند به عدم المقتضى است نه وجود المانع ، چون عدم ضد ديگر ( عدم سكون ) مسبوق به عدم اراده است . به بيان ديگر عدم المقتضى بر وجود المانع تقدم رتبى دارد و لذا عدم ضدّ ديگر به عدم المقتضى اسناد داده مىشود نه وجود المانع . مثل اينكه عدم احتراق جسم در صورت عدم وجود نار به عدم نار اسناد داده مىشود نه وجود رطوبت .
نتيجه : جوابى كه از دور داده شد ، كليت دارد .
شرح مضموني كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 103
مساهمون: قادر حيدرى فسايى
ص١٠٣