تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
و او بنى عابر را از آنجا براند و ملكان به جبال پيوست و در آنجا اقامت جست . و گويند كه خضر از اعقاب او بود . موصل به خلاف دايى خود سوريان پسر نبيط پادشاه بابل برخاست . و مملكت جرامقه از مملكت نبطيها جدا شد . بعد از موصل پسرش راتق پادشاهى يافت ميان او و نبطيها جنگهايى درگرفت . پس از او پسرش اشور پادشاهى يافت و پادشاهى در اعقاب او بماند و نام او در تورات آمده است . بعد از او پسرش نينوا به جايش نشست . او در مقابل موصل شهرى بر كنار دجله بنا كرد كه به نام او « نينوا » معروف شد . از اعقاب او سنخاريب [ 1 ] پسر اشور [ 2 ] پسر نينوى پسر اشور بود و او شهر سنجار [ 3 ] را بنا نمود و با بنى اسرائيل نبرد كرد . بنى اسرائيل او را در بيت المقدس بر دار كردند . بيهقى گويد : جزيره را بعد از قتل سنخاريب برادرش ساطرون تصرف كرد و او همان كسى است كه شهر حضر [ 4 ] را در نزديكيهاى سنجار بر كنارهء رود ترتار بساخت زيرا به شكار شير در نيستانهاى آن ديار سخت مولع بود . پس از او پسرش زان پادشاهى يافت ، او بر دين صابئان بود . گويند : يونس پسر امتاى [ 5 ] بر آنها مبعوث شد و يونس از جرامقه بود ، از سبط بنيامين پسر اسرائيل بود . زان پسر ساطرون پس از آن وقايع كه در قرآن ذكر آن رفته ( يعنى بعد از بيرون آمدن يونس از دهان ماهى ) به او ايمان آورد . چون بختنصر بر بابل غلبه يافت به سوى زان لشكر كشيد و او را به كيش صابئان فرا خواند . زان گفت به شرطى كه پادشاهى از من نستانى . بختنصر اجابت كرد . و همچنان بر بلاد جزيره حكم مىراند تا آنگاه كه سپاهى از ايران ، همراه ارتاق بر سرش تاخت زان پيشنهاد كرد كه اگر پادشاهى را از او نستانند به كيش مجوس درخواهد آمد . ارتاق به بهمن‌نامه نوشت و ماجرى باز گفت . بهمن در جواب نوشت كه اين مردى است كه دينها را به بازى گرفته او را بكش . ارتاق او را كشت و پس از هزار و سيصد سال - به نقل بيهقى - پادشاهيشان به پايان آمد . و جزيره به دست ايرانيان افتاد . اسرائيليان مىگويند كه سنخاريب از ملوك نينوا است و از فرزندان موصل بن آشور بن سام . و پيش از او در موصل از آنان پادشاهانى بوده‌اند . چون : فول و تلفات و بلناص و آنها شهر سبطهاى دهگانه يعنى شومرون [ 6 ] معروف به سامره را متصرف شدند و سبطها را به نواحى اصفهان و خراسان راندند و اهل كومه را كه همان كوفه باشد در شومرون مأوى دادند . پس خداوند درندگان را بر آنها مسلط ساخت تا به هر جا كه رسيدند بر دريدندشان . به سنخاريب شكايت بردند و از او پرسيدند كه شهر شومرون در بخش كدام ستاره است تا بدان روى آورند و به شيوهء صابئان از روحانيت آن ستاره مدد جويند ؟ ولى او از پاسخ اعراض كرد و كاهنى از يهود را نزدشان فرستاد او آئين يهود را به آنان بياموخت پس بدان تمسك جستند . اين طايفه
هامش
[ ( 1 ) ] سنجاريف . [ ( 2 ) ] اثور . [ ( 3 ) ] اين در صورتى است كه او سنجاريف باشد . [ ( 4 ) ] خضر . [ ( 5 ) ] متى . إ [ ( 6 ) ] شورون .