تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 66

مساهمون:

ص٦٦
پسرش يكسوم به جايش نشست . به نام او بود كه ابرهه را ابو يكسوم مىگفتند . يكسوم نيرومند شد و حمير و قبايل يمن را به خوارى افكند . و حبشيان بر يمن تاختند ، مردانش را كشتند و زنانش را بربودند و پسرانش را به خدمت گرفتند . و چون يكسوم بن ابرهه بمرد ، برادرش مسروق بن ابرهه به جاى او نشست . او نيز فرمانروائى بد سيرت بود . و حبشيان بر مردم يمن فراوان ستم كردند . در اين هنگام پسر ذى يزن بر حبشيان خروج كرد و از كسرى يارى طلبيد و سپاه ايران را به يمن آورد . مسروق كشته شد و كار حبشه پايان يافت . از حبشيان به مدت هفتاد و دو سال چهار تن بر يمن فرمان راندند : ارياط ، ابرهه ، يكسوم پسر ابرهه و مسروق پسر ديگرش .

قصهء سيف بن ذى يزن و تسلط ايرانيان بر يمن

چون حبشيان آزار مردم يمن را از حد گذرانيدند يكى از بازماندگان سلسلهء اذواء ( ذوها ) به نام سيف بن ذى يزن حميرى خروج كرد . ابرهه زنش ريحانه را از او گرفته بود ، و چنان كه گفتيم ريحانه براى سيف معديكرب را آورده بود . كلبى نسب او را چنين ذكر كرده : سيف بن ذى يزن بن عامر بن اسلم بن زيد بن اسعد بن عوف بن عدى بن مالك ابن زيد الجمهور . ابن الكلبى نيز چنين نقل كرده . و مالك بن زيد پدر همهء اين اذواء ( ذوها ) است . سيف نخست نزد قيصر روم رفت و از حبشيان شكايت نمود و خواست كه به جنگ آنها برخيزد و هر كه را خواهد از روميان به يمن روانه دارد . قيصر نپذيرفت و گفت حبشيان هم بر دين نصارى هستند . اين بود كه سيف راهى دربار كسرى شد و در حيره بر نعمان بن منذر كه از سوى كسرى بر حيره و اطراف آن در سرزمينهاى عرب حكومت مىكرد ، فرود آمد و شكايت نزد او برد . نعمان گفت ، درنگ كند تا آنگاه كه به نزد كسرى بار مىيابد . چون نعمان عزم ديدار كسرى كرد سيف را نيز با خود ببرد . در آنجا سيف از كسرى خواست كه او را عليه حبشيان مدد كند و سرزمين يمن از آن او باشد . كسرى گفت : سرزمين تو از سرزمين ما دور است و افزون بر آن سود آن نيز اندك است و جز گوسفند و شتر هيچ ندارد و ما را بدان نيازى نيست . سپس او را خلعت پوشانيد و جايزه‌اى كرامند داد . سيف تا بگويد كه مردى توانگر است دينارهاى كسرى بر زمين پاشيد و مردم به تاراج آن پرداختند . كسرى بدين عمل او را بازخواست كرد . سيف گفت : كوههاى سرزمين من زر و سيم است . من آمده‌ام كه دست ستم از سرزمين من كوتاه كنى . كسرى را بر او دل بسوخت و گفت درنگ كند تا در كارش بنگرد و با بزرگان ملك مشورت كرد . گفتند در زندانهاى تو مردانى هستند كشتنى ، گروهى از آنان را با او روانه كن ، اگر كشته شدند ، همان است كه تو براى شان خواسته‌اى و اگر پيروز شدند يمن را به سرزمينهاى كشورت افزوده‌اى . كشتنيان را شمردند هشتصد تن بودند . كسرى يكى را از آن
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 66 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى