تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
را داشتند و چون ديدند كه توانش را ندارند از جنگ دست باز داشتند . ابرهه حناطهء حميرى را به مكه فرستاد و مردم را از قصد خود در ويران ساختن خانه آگاه كرد و گفت اگر مانع شويد با شما نبرد مىكنم . چون خبر به عبد المطلب رسيد گفت : به خدا سوگند ما را قصد نبرد با او نيست . اين خانه از آن خداست و او نيز از خانه خود دفاع خواهد كرد و اگر او از دفاع آن باز ايستد ما چگونه دفاع توانيم كرد ؟ عبد المطلب براى ديدار با ابرهه روانه شد در آنجا به ذو نفر رسيد كه در اسارت به سر مىبرد . ميان ذو نفر و فيلبان دوستى افتاده بود او كسى را با عبد المطلب نزد فيلبان فرستاد تا براى او از ابرهه بار خواهد . چون ابرهه عبد المطلب را ديد اكرامش كرد و خود بر تخت نشست و او را بر روى بساط جاى داد . عبد المطلب از او اشتران خود را طلبيد . ابرهه گفت : چرا در باب خانه كه دين تو و دين پدران تو است چيزى نمىگوئى ؟ عبد المطلب گفت : من صاحب اشتران هستم و خانه را نيز صاحبى است كه از آن دفاع مىكند . ابرهه اشتران او را به او باز داد . طبرى گويد : گويند كه عمرو بن نفاثة [ 1 ] بن عدى بن الدئل [ 2 ] ، سيد كنانه و خويلد بن واثله سيد هذيل نيز با او بودند . آنها ثلث اموال تهامه را به ابرهه عرضه كردند تا از ويران ساختن خانه باز ايستد و ابرهه نپذيرفت و آنها باز گشتند . عبد المطلب آمد و قريش را فرمود تا به كوهها و دره‌هاى اطراف مكه پناه برند ، سپس خود با چند تن از قريش نزد كعبه آمد و دست در حلقه در زد و همه دعا كردند و پيروزى خواستند عبد المطلب مىخواند :
لاهم ان العبد يمنع * رحله فامنع رحالك لا يغلبن صليبهم * و محالهم ابدا محالك انصر على آل الصليب * و عابديه اليوم آلك .
پس خداوند فوجى پرنده از دريا بر سرشان فرستاد ، پرندگان بر سرشان ريگ مىافكندند و آن ريگ بر سر كسى فرود نمىآمد مگر آنكه او را بر جاى مىكشت . و آنجا كه سنگ فرو مىآمد بر تن او چيزى چون آبله و حصبه پديد مىآمد و مىمرد . ابرهه نيز بدين بليه دچار شد و اعضايش يك يك جدا مىشد و مىافتاد . حبشيان فيل را به جانب مكه روان كردند ولى فيل بر زمين خوابيد و از جاى نجنبيد و از مرگ نجات يافت . فيل ديگر آوردند او نيز پا به گريز نهاد . پس خداوند سيلى عظيم بر آنها افكند تا همه را به دريا ريخت . ابرهه به صنعاء بازگشت مانند جوجه مرغى شده بود ، پس قلبش در سينه بشكافت و بمرد . چون ابرهه درگذشت
هامش
[ ( 1 ) ] لعابه . [ ( 2 ) ] لرمل .