رسانيدند على مسئله را شگرف تلقى كرد و با حسن و حسين و عبد اللّه بن جعفر گفتگو نمود ، عبد اللّه گفت : خود را از ترديد برهان و او را از حكومت مصر معزول كن ، در اين حال نامهء قيس در رسيد كه جماعتى كه در قضاياى قتل عثمان خود را به كنارى كشيدهاند ، در جنگ شركت نمىجويند . عبد اللّه بن جعفر به على گفت : او را به قتال با اينان فرمان ده مباد اينان با او يار شوند . على براى قيس نامه نوشت و او را به نبرد با آن گروه كه خود را به يكسو كشيدهاند ، فرمان داد . قيس اين رأى را نپسنديد و گفت : اگر با آنان بجنگم با دشمنان تو همدست مىشوند و حال آنكه اكنون از هر دو جانب كناره گرفتهاند . و صلاح در اين است كه به حال خودشان واگذاريم . عبد اللّه بن جعفر گفت : يا امير المؤمنين ، محمد بن ابى بكر را به مصر بفرست و قيس را عزل كن . و محمد بن ابى بكر از سوى مادر ، برادر او بود . و گويند نخست مالك اشتر را فرستاده بود و چون او در راه كشته شد محمد بن ابى بكر را فرستاد .
قيس خشمگين از مصر بيرون آمد و به مدينه شد . مروان حكم ، در باب قتل عثمان بر او دشنام داد . قيس و سهل بن حنيف نزد على رفتند . معاويه ، چون از خبر آگاه شد نامهاى ملامت آميز به مروان نوشت كه اگر صد هزار سپاهى به يارى على گسيل داشته بودى بر من آسانتر از اين بود كه قيس بن سعد را از ما رمانيدى .
چون قيس نزد على آمد و حقيقت كشف شد ، على عذرش را بپذيرفت و او را محل مشاورت خود قرار داد . محمد بن ابى بكر به مصر آمد و نامهء على را بر مردم بخواند و خود بر ايشان سخن گفت . سپس نزد آن گروه كه خود را به يكسو كشيده بودند كس فرستاد كه يا در طاعت ما داخل شويد يا از بلاد ما بيرون رويد . گفتند . ما را مهلت ده تا در اين كار بينديشيم . آنگاه همواره آمادهء دفاع از خود بودند . چون واقعهء صفين به پايان آمد و كار به حكميت كشيد ، عليه محمد بن ابى بكر سر مخالفت برداشتند و كار به جنگ كشيد . محمد بن ابى بكر حارث بن جمهان النخعى را با سپاهى بر سر آنان به خرنبا [ 1 ] فرستاد . فرمانده آنان ، يزيد بن الحارث الكتانى بود ، حارث را كشتند . ديگرى را فرستاد او را نيز به قتل آوردند .
بيعت گرفتن عمرو بن العاص براى معاويه
چون عثمان در محاصره افتاد . عمرو بن العاص ، همراه با پسرانش عبد اللّه و محمد به فلسطين رفت و گريزان از حوادثى كه از قتل عثمان دچارش مىشد ، در آنجا سكونت گرفت ، تا آنگاه كه خبر قتل عثمان را شنيد چونان كه زنان مىگريند ، گريستن آغاز كرد و به دمشق رفت .
چون خبر يافت كه با على بيعت شده ، جهان را بر خود تنگ يافت ولى چشم به راه حوادث آينده بود . سپس خبر يافت كه عايشه و طلحه و زبير به حركت آمدهاند ، نور اميدى در دلش
هامش
[ ( 1 ) ] خربتا .