آگاه شد . چون به ذو قار رسيد و عثمان بن حنيف را در آن وضع بديد ، گفت : تو به اجر و خيرى رسيدهاى . بر اين مردم پيش از من دو تن خلافت راندند و به كتاب خدا عمل كردند ، سپس سومى آمد ، دربارهء او گفتند ، آنچه گفتند و كردند ، آنچه كردند . پس با من بيعت كردند . در ميان بيعت كنندگان طلحه و زبير هم بودند . اما آنان بيعت مرا شكستند و عليه من دست به دعوت زدند . و عجب در اين است كه آنان به خلافت ابو بكر و عمر و عثمان گردن نهادند و اينك به خلاف من برخاستهاند و مىدانند كه من فروتر از آنان نيستم . آنگاه زبان به نفرين آنان گشود . قبايل بكر بن وائل نيز پيشنهاد يارى كردند چون جوابى كه به طيئ و اسد داد ، به آنان نيز بداد .
به او خبر رسيد كه قبايل عبد القيس عليه طلحه و زبير قيام كردهاند . على آنان را ستايش كرد . اما محمد بن ابى بكر و محمد بن جعفر به كوفه رسيدند ، نامهء على را به ابو موسى دادند .
به فرمان ابو موسى مردم را دعوت كردند ولى هيچ كس به آنان پاسخ نداد . جمعى از مردم كوفه با ابو موسى مشاورت كردند كه به يارى على خروج كنند . ابو موسى گفت : خروج راه دنياست و نشستن راه آخرت آنها نيز همگى راه دوم را پيش گرفتند . محمد بن ابى بكر و محمد بن جعفر با ابو موسى درشتى كردند . ابو موسى گفت : بيعت عثمان هنوز بر گردن من و بر گردن على است . اگر بناست جنگ بكنيم ، بايد نخست قاتلان را هر جا كه باشند ، كيفر دهيم . آن دو در ذو قار نزد على باز آمدند و خبر باز آوردند . على مالك الاشتر را بخواند و گفت : در امر ابو موسى ، كار به دست تو است . تو و ابن عباس برويد و فساد را به صلاح آوريد . آن دو نزد ابو موسى آمدند و با او گفتگو كردند و خواستند تا مردم را به يارى على فرا خواند ، ولى او اجابت نكرد و گفت : تا باد فتنه ننشيند جز كناره گرفتن چارهاى نمىبينم . اشتر و ابن عباس بازگشتند . على ، پسر خود حسن و عمار بن ياسر را نزد ابو موسى فرستاد . و عمار را گفت : برو و اين فساد را به صلاح آور . آن دو به كوفه آمدند و به جانب مسجد روان شدند . چون ابو موسى بيرون آمد و حسن بن على را ديد ، در آغوشش كشيد و به عمار گفت : اى ابو اليقظان تو نيز با آنان كه بر امير المؤمنين جسارت ورزيدند ، جسارت ورزيدى و خود را در شمار فاجران درآوردى . عمار گفت : من كارى نكردهام . حسن رو به ابو موسى كرد و گفت : چرا مردم را از ما باز مىدارى ؟ ما جز اصلاح نمىخواهيم . و كسى چون امير المؤمنين دست به كارى نمىزند كه تو از آن مىترسى . ابو موسى گفت : راست مىگويى ، پدر و مادرم فداى تو باد . ولى من از رسول خدا ( ص ) شنيدهام ، فتنهء نشسته بهتر است از فتنه برخاسته و فتنهء برخاسته بهتر است از فتنهاى كه پياده به راه افتاده باشد و فتنهاى كه پياده به راه افتاده باشد ، بهتر است از فتنهاى كه بر مركب سوار باشد . و مسلمانان برادرند و خون و مالشان محترم . عمار خشمگين شد و او را دشنام داد و مردى عمار را دشنام داد و شورش پديد آمد . ابو موسى آنان را به آرامش دعوت كرد . زيد بن صوحان با نامهاى كه عايشه براى مردم كوفه و نامهاى كه براى
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 601
مساهمون: ابن خلدون
ص٦٠١