تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
بن قدامة السعدى نزد او آمد و گفت : اى مادر به خدا سوگند قتل عثمان از بيرون آمدن تو از خانه‌ات بر اين اشتر ملعون و دست به سلاح بردن اهميت كمترى داشت . ترا از سوى خداوند ستر و حرمت بود و تو ستر خود دريدى و حرمت خود را دستخوش تباهى كردى . اينك هر كس كه قصد قتال با تو كند ، چنان است كه قصد قتل تو كند . اگر به ميل و خواست خود نزد ما آمده‌اى به منزل خود بازگرد و اگر تو را به اكراه آورده‌اند از خدا و مردم يارى بخواه تا تو را به بازگشت يارى دهند . حكيم بن جبله سوار بر اسب پيش تاخت و جنگ درگرفت . ياران عايشه نيزه‌ها را آماده ساختند و بر دهانهء السكه زد و خوردى حاصل شد ، تاريكى شب دو گروه را از هم جدا ساخت و هر دو جانب در وحشت شب را به روز آوردند . حكيم بن جبله زبان به دشنام گشود مردى از عبد القيس بر او اعتراض كرد . حكيم به قتلش آورد . سپس زنى را نيز بكشت و قتال تا نيمروز ادامه داشت و از اصحاب عثمان بن حنيف جماعتى به قتل رسيدند . چون جنگ به هر دو گروه زيان‌هايى رسانيد ، نداى آشتى در دادند و بر اين نهادند كه رسولانى به مدينه فرستند كه اگر معلوم شد كه طلحه و زبير را به زور به بيعت واداشته‌اند عثمان بن حنيف بصره را به آنان تسليم كند و گرنه طلحه و زبير بازگردند . كعب بن سور القاضى به سوى مدينه روان شد تا در اين باب از مردم سخن پرسد . روز جمعه به مدينه آمد و از مردم سؤال كرد ، هيچ كس به او جواب نداد جز اسامة بن زيد كه گفت : آنان را مجبور به بيعت كردند . مردم او را زدند چنان كه نزديك بود ، بميرد . سپس صهيب و ابو ايوب و محمد بن مسلمه او را به منزلش بردند و از مرگ نجاتش دادند . كعب بيامد و خبر به على گفت : على به عثمان بن حنيف نامه نوشت كه : به خدا سوگند كسى اين دو را به بيعت مجبور نكرده است حال اگر مىخواهند بيعت خود باز پس گيرند ، هيچ عذرى ندارند و اگر جز اين مىخواهند بايد در اين كار بنگريم و بنگرند . چون كعب بازگشت و احوال مردم مدينه بازگفت . طلحه و زبير نزد عثمان بن حنيف كس فرستادند كه با يك ديگر ديدار كنند . عثمان سر برتافت و بدان نامه احتجاج كرد و گفت : اكنون جريان امر ديگرگون شده . طلحه و زبير مردم خود را جمع كردند و پس از نماز عشاء به مسجد آمدند . شبى سرد و تاريك بود . عبد الرحمان بن عتاب پيش رفت و شمشير در نگهبانان بيت المال كه جماعتى از سبابجه [ 1 ] و زط بودند ، نهاد . آنان چهل مرد بودند . در آن نبرد همه كشته شدند . پس عثمان بن حنيف را گرفتند و نزد طلحه و زبير كشيدند و همهء موى صورتش را تراشيدند و خبر به عايشه بردند . عايشه گفت آزادش كنيد ولى فرمان داد او را بزنند و بيرون كنند كسى كه زدن او را به عهده داشت مجاشع بن مسعود بود . برخى گويند
هامش
[ ( 1 ) ] سابحه .