تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 599

مساهمون:

ص٥٩٩
اتفاق كردند كه نامه به على نويسند و نوشتند . و در آن شب عثمان بن حنيف به نماز ايستاده بود كه بر او حمله‌ور شدند و قصد قتلش را داشتند ولى به خاطر انصار - چون از انصار بود - از مرگش درگذشتند و به زدن و بيرون كردنش بسنده كردند . طلحه و زبير براى مردم سخن گفتند : اى مردم بصره . از گناه توبه . ما مىخواستيم خليفه عثمان را سرزنش كنيم كه سفيهان حمله كردند و او را كشتند . مردم به طلحه گفتند : اما نامه‌هايى كه براى ما مىنوشتى ، جز اين بود . زبير گفت : اما من براى ايشان نامه ننوشته‌ام . و على را به قتل عثمان متهم نمود . مردى از عبد القيس گفت : اى مهاجران و انصار ، شما نخستين كسانى بوديد كه دعوت اسلام را اجابت كرديد و اين از فضايل شماست . آنگاه چند بار خليفه برنشانديد و با ما مشورت ننموديد همچنين خليفه را كشتيد باز ما بر كنار بوديم . آنگاه با على بيعت كرديد . و اينك آمده‌ايد كه ما را عليه او بسيج كنيد . پس قصد قتل اين مرد كرديد در حالى كه عشيره‌اش از او دفاع مىكردند . روز ديگر بر او و يارانش دست گشوديد و هفتاد تن از آنان را كشتيد . از آنچه بر سر عثمان بن حنيف آورده بودند ، حكيم بن جبله خبر يافت و به ياريش آمد ، با جماعتى از عبد القيس . عبد اللّه بن الزبير را ديد . عبد اللّه پرسيد : به چه كار آمده‌اى ؟ گفت : آمده‌ام تا عثمان بن حنيف را آزاد كنيد و به همين حال باشيد ، تا على بيايد . شما خونى را كه خداوند ريختنش را حرام نموده ، بر زمين ريختيد و پنداريد كه به طلب خون عثمان آمده‌ايد و حال اينكه اينان عثمان را نكشته بودند . پس در ماه ربيع الاخر سال سى و شش نبرد چهار سردار آغاز شد : حكيم در برابر طلحه و ذريح در برابر زبير و ابن المحرش در برابر عبد الرحمان بن عتاب و حرقوص بن زهير در برابر عبد الرحمان بن الحارث بن هشام . جنگ به درازا كشيد تا از هر دو جانب جماعتى كشته شدند . حكيم و ذريح كشته شدند و حرقوص با بقاياى اصحابش به ميان قومش بنى سعد رفت . از پى او روان شدند و او را از بنى سعد طلب نمودند . بنى سعد طرفداران عثمان بودند . از آن پس كناره جستند . همهء قبايل عبد القيس و بسيارى از بكر بن وائل خشمگين شدند . طلحه و زبير فرمان بخشيدن مال به طرفداران خود دادند . افراد قبايل عبد القيس و بكر به بيت المال حمله آوردند و با آنان نبرد كردند و از دست يافتن به بيت المال منعشان كردند . عايشه شرح وقايع را به مردم كوفه نوشت و نامه‌هايى شبيه به آن به مردم يمامه و مدينه . اكنون به خبر على باز مىگرديم : چون على شنيد كه طلحه و زبير و عايشه به بصره رفته‌اند ، مردم مدينه را به يارى خود فرا خواند . نخست تعلل كردند . اما زياد بن حنظله و ابو الهيثم و خزيمة بن ثابت ( نه آن كه ذو الشهادتين بود ) و ابو قتاده دست يارى دادند . ام سلمه پسر عمش را با او فرستاد على مىكوشيد پيش از رسيدن طلحه و زبير به بصره ، او به بصره برسد تا آنان را از هر اقدامى باز دارد .