تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
پسر طلحه گفت : بر پدر من . عايشه نزد مروان كس فرستاد و او را گفت : مىخواهى ميان ما اختلاف بيفكنى ؟ خواهرزادهء من با مردم نماز خواهد خواند . در ذات عرق ، عايشه با زنان پيامبر كه همه مىگريستند ، وداع كرد . سعيد بن العاص به مروان بن الحكم و ياران او گفت كه در باب خونبهايشان با عايشه و طلحه و زبير گفتگو كنند . گفتند ما مىرويم شايد همهء قاتلان عثمان را بكشيم . سپس نزد طلحه و زبير آمد و گفت : اگر شما پيروز شويد ، چه كسى را به امارت بر مىداريد . گفتند يكى از ما دو تن را كه مردم اختيار كنند . گفت : چون به طلب خون عثمان بيرون آمده‌ايد ، خلافت را به فرزندان عثمان واگذاريد . گفتند : چگونه مىتوان پير مردان مهاجرين را واگذاريم و خلافت را به فرزندان آنان دهيم . و گفت : كوشش من جز آن نيست كه خلافت را از فرزندان عبد مناف بيرون كنم . پس او بازگشت و عبد اللّه بن خالد بن اسيد نيز بازگشت و مغيرة بن شعبه و كسانى از قبايل ثقيف كه همراه او بودند بازگشتند ، ولى آن قوم به راه خود ادامه دادند ، ابان و وليد پسران عثمان نيز با آنان بودند . يعلى بن منيه ، عايشه را بر اشترى به نام عسكر سوار كرد . اين اشتر را به صد دينار خريده بود و گويند به هشتاد دينار و گويند از آن مردى بود از قبيلهء عرينه كه در راه آن را با ناقه‌اى و هزار درهم ، يا چهارصد درهم عوض كرد . از او راه را پرسيدند آن مرد راهنماى آنان شد تا بر آبى به نام حوأب گذارشان افتاد . سگان آن نواحى بر ايشان پارس كردند عايشه از آن مرد نام آن آب را پرسيد ، گفت : آب حوأب . عايشه گفت : مرا بازگردانيد كه روزى كه زنان پيامبر در نزد او بودند ، گفت : كاش مىدانستم كدام يك از شماست كه سگان حوأب برايش پارس خواهند كرد . سپس شتر خود را خوابانيد و يك روز و يك شب آنان را نگه داشت . تا آنگاه كه فرياد برآمد خود را برهانيد كه على بر سر شما تاخت مىآورد . پس به بصره حركت كردند . چون به دروازه بصره رسيدند ، عمير بن عبد اللّه التميمى با آنان روبرو گرديد و اشارت كرد كه عبد اللّه بن عامر نزد آنان رود . پس عايشه او را بفرستاد و با او نامه‌اى به رجال بصره ، چون احنف بن قيس و صبرة بن شيمان [ 1 ] و امثال ايشان نوشت و خود در حفير منتظر جواب بماند . چون خبر به مردم بصره رسيد ، عثمان بن حنيف ، عمران بن حصين را بخواند او مردى از عوام بود و نيز ابو الاسود را دعوت كرد و او مردى از خواص بود . و گفت نزد اين زن برويد و بنگريد قصد كجا دارد و چه كسانى با او هستند . آنان در حفير نزد او آمدند و گفتند : امير ما ، ما را فرستاده است تا بپرسيم كه قصد كجا دارى ؟ گفت : مردم بىسر و پا و وازدگان قبايل ، كردند آنچه كردند . من بيرون آمده‌ام تا به مسلمانان اعلام كنم كه چه حادث شده و اكنون
هامش
[ ( 1 ) ] سمره .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 596 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى