تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥
اين بگفت و به مكه بازگشت . مردم گردش را گرفتند . عايشه گفت : مردمى كه از شهرها آمده بودند و بدويان و بردگان مدينه عليه آن كشتهء ستم جمع شدند و گفتند چرا فلان جوان تازه سال را حكومت داده است و حال آنكه پيش از او امثال آنان را حكومت داده بودند و چون هيچ حجتى عليه او نيافتند و هيچ عذرى نتوانستند آورد دشمنى آغاز كردند و حرمت و خونش را به بلد حرام و ماه حرام رعايت نكردند و مال او را به حرام گرفتند . به خدا سوگند يك انگشت عثمان ، از تمامى طبقات زمين از امثال آنان گرانبهاتر است . به خدا سوگند اگر عثمان را به خاطر آنكه مرتكب گناهى شده است ، كشته‌اند ، عثمان از آن گناه پالوده گشت ، چنان كه زر از آميخته آن و جامه از چرك آن پاك مىشود . عبد اللّه بن عامر الحضرمى كه از جانب عثمان عامل مكه بود گفت : من نخستين كسى هستم كه دعوت تو را اجابت مىكنم . بنى اميه نيز از او متابعت كردند . اينان بعد از قتل عثمان به مكه گريخته بودند . از آن ميان بودند ، سعيد بن العاص و وليد بن عقبه . در اين اوان عبد اللّه بن عامر از بصره و يعلى بن منيه از يمن با مالى بسيار به مكه آمدند . اموال يعلى ششصد شتر و ششصد هزار ( درهم ) بود . او در ابطح فرود آمد . طلحه و زبير از مدينه آمدند ، عايشه پرسيد : در مدينه چه خبر ؟ گفتند : مجبور شديم از مدينه و از مردمى بىسر و پا و مشتى اعراب كه بر نيكان خود غلبه يافته‌اند و هيچ حقى را نمىشناسند و هيچ باطلى را انكار نمىكنند ، بگريزيم . عايشه گفت : بر سر آنان بتازيم . ديگران گفتند : به شام مىرويم . ابن عامر گفت : معاويه شام را بسنده است ، به بصره رويم . من در آنجا دستى دارم و طلحه نيز هوادارانى دارد . برخى بر او اعتراض كردند كه چرا بصره را رها كرده و به مكه آمده است ، در هر حال انديشهء او را پذيرفتند و گفتند : كسانى كه با ما هستند ، نتوانسته‌اند شورش مدينه را تحمل كنند در آنجا با ما ، در باب بيعت على احتجاج مىكنند ، اما اگر به بصره برويم ، همچنانكه مردم مكه را به قيام واداشته‌ايم آنان را نيز به قيام وادار خواهيم كرد . بدين امر اتفاق كردند و عبد اللّه بن عمر را نيز به قيام فرا خواندند . او اباء كرد و گفت : من از مردم مدينه‌ام هر چه آنان كردند ، همان خواهم كرد . زنان پيامبر مىخواستند كه با عايشه روانهء مدينه شوند . چون او به بصره حركت نمود با او همراهى نكردند . تنها حفصه خواست با او برود ولى برادرش ، عبد اللّه بن عمر او را منع نمود . ابن عامر و يعلى بن منيه با مال و مركب‌هايى كه آورده بودند او را يارى و همراهى كردند . و ميان مردم منادى كردند و مركب خواستند . تا ششصد شتر با بار به راه انداختند و هزار تن از مردم مكه و مدينه همراه او شدند . مردم همچنان به آنان پيوستند تا شمارشان به سه هزار رسيد . ام الفضل مادر عبد اللّه بن عباس مردى را اجير كرد تا خبر با نامه به على رساند . عايشه و همراهانش به راه افتادند . مروان بن الحكم نزد طلحه و زبير آمد و گفت : بر كدام يك از شما فرماندهى را واگذارم تا با مردم نماز بخواند ؟ پسر زبير گفت : بر پدرم . و
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 595 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى