تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 594

مساهمون:

ص٥٩٤
الجراح را در مقدمه فرستاد . و به هيچ يك از كسانى كه عليه عثمان خروج كرده بودند ، مقامى نداد . و تمام بن العباس را به جاى خود در مدينه نهاد و قثم بن العباس را به حكومت مكه گسيل داشت . و به قيس بن سعد كه در مصر بود و عثمان بن حنيف كه در بصره بود و ابو موسى كه در كوفه بود نوشت كه مردم را به نبرد با شام دعوت كنند . در همان حال كه او مشغول بسيج لشكر به شام بود او را خبر دادند كه مردم مكه نيز راه خلاف پيموده‌اند . اين بود كه رفتن به شام را به فرصتى ديگر گذاشت .

جنگ جمل

چون خبر وقايع مكه به على رسيد ، براى مردم سخن گفت و گفت : بدانيد كه طلحه و زبير و عايشه دست به دست هم داده تا امارت مرا نقض كنند و مردم را به اصلاح فرا خوانده‌اند و من صبر خواهم كرد ، اگر آنان دست بازداشتند ، من نيز دست باز مىدارم و گرنه به سوى آنان خواهم رفت . و مردم مدينه را به نبرد فرا خواند ولى مردم مماطله كردند . على كميل نخعى را نزد عبد اللّه بن عمر فرستاد . چون بيامد به او گفت : كه با من قيام كن . گفت : من از مردم مدينه‌ام ، هر چه كنند من هم همان خواهم كرد . على گفت مرا كفيلى ده كه تو از مدينه بيرون نخواهى رفت . گفت . نه . پس او را به حال خود واگذاشت . عبد اللّه بن عمر به مكه رفت ، او به دختر على ام كلثوم گفته بود كه از مردم مدينه شنيده است كه در يارى على درنگ خواهند كرد و او فرمانبردار على است و اينك به قصد عمره به مكه مىرود ولى از فردا براى على خبر آوردند كه او به شام رفته است . على از هر سو به طلب او كس فرستاد . مردم مدينه به هيجان آمده بودند و ام كلثوم سوار شده نزد پدر آمد على در بازار بود و آنچه را كه از عبد اللّه بن عمر شنيده بود به او بازگفت . على از تعقيب و جستجوى ابن عمر بازايستاد و به قول او اعتماد ورزيد . آنگاه نزد مردم مدينه آمد و برايشان سخن گفت و آنان را به جنگ برانگيخت . مردم كم كم به او پاسخ دادند . اول كسى كه دعوت او را اجابت كرد ، ابو الهيثم بن التيهان بود و او از بدريان بود و ديگر خزيمة بن ثابت بود - و اين خزيمه آن خزيمه ذو الشهادتين نيست - چون زياد بن حنظله درنگ مردم را در پاسخ گفتن به على ديد ، خود برخاست و گفت : هر كس در يارى تو درنگ كند ، من با تو هستم و براى تو نبرد مىكنم . سبب اجتماع عايشه و طلحه و زبير در مكه آن بود كه - چنان كه گفتيم - به هنگامى كه عثمان در محاصره بود ، عايشه به مكه رفته بود . چون مناسك به جاى آورده به مدينه باز مىگشت در راه مردى از بنى ليث را كه از خانوادهء مادرى او بود ، ديد . او گفت كه عثمان را كشته‌اند و با على بيعت شده است . عايشه گفت : به خدا سوگند كه عثمان به ستم كشته شده و من به طلب خون او خواهم كوشيد . آن مرد گفت : اكنون چنين مىگويى و آن روز درباره او چيزهاى ديگر مىگفتى ؟ گفت : آنان نخست به توبه‌اش واداشتند و سپس به قتلش آوردند .