معاويه را در مقام خود رها كنى . على گفت : و اللّه جز شمشير نصيبى از من نخواهد داشت .
ابن عباس گفت : تو مردى دلير هستى ولى در جنگ صاحب رأى و انديشه نيستى - آيا نشنيدهاى كه رسول خدا ( ص ) مىگفت كه : الحرب خدعة . گفت : بلى شنيدهام . ابن عباس گفت :
به خدا سوگند اگر گوش به من سپارى ، چنان مىكنم كه نتوانند پيش از تو هيچ تصميمى بگيرند .
و هيچ نقصانى از تو سر نزند و مرتكب هيچ خطايى نشوى . پس گفت : اى ابن عباس ، من از اين حسابگريهاى تو و معاويه سر در نمىآورم . ابن عباس گفت : گوش به من دار و به ملك خود در ينبع برو و در خانه را بر روى خود ببند تا عرب هر در بزند ، هيچ كس چون تو نيابد . ولى اگر امروز با اينان برخيزى ، فردا خون عثمان را به گردن تو خواهند نهاد . و على از اين كار تن زد و گفت : تو مرا راهنماى و چون مخالفت كردم از من اطاعت كن . آسانترين كار تو ، اطاعت از من است . اكنون به شام رو كه تو را والى آن ديار كردهام . گفت : بنابر اين معاويه مرا به خاطر قتل عثمان خواهد كشت يا به حبس خواهد افكند . و به خاطر خويشاوندى كه ميان ما است ، بر من سخت خواهد گرفت . پس براى او نامه بنويس و او را وعدههاى نيكو ده . على از راى او سر برتافت .
مغيره مىگفت : او را نصيحت كردم ، ولى او نپذيرفت . آنگاه مغيره خشمناك شد و به مكه رفت .
على از آن پس عاملان خود را به شهرها فرستاد . عثمان بن حنيف را بر بصره فرستاد و عمارة بن شهاب را كه از مهاجران بود بر كوفه و عبيد اللّه [ 1 ] بن عباس را بر يمن و قيس بن سعد را بر مصر و سهل بن حنيف را بر شام حكومت داد . عثمان بن حنيف وارد بصره شد ، جمعى با او از در اطاعت درآمدند و جمعى راه مخالفت پيش گرفتند و گفتند بنگريم تا مردم مدينه چه مىكنند ، ما به آنان اقتدا مىكنيم عماره چون به كوفه آمد ، وقتى كه به زباله رسيد طليحة بن خويلد را ديد . خويلد به او گفت بازگرد كه مردم هيچ كس را به جاى ابو موسى نمىپذيرند ، اگر درنگ كنى ، گردنت را مىزنند . عبد اللّه بن عباس به يمن مىرفت ، يعلى بن منيه همهء اموالى را كه گرد آورده بود ، برداشت و به مكه رفت و عبيد اللّه به يمن درآمد . اما قيس بن سعد را كه به مصر مىرفت در ايله جماعتى از مصريان او را ديدند و پرسيدند : تو كيستى ؟ گفت : قيس بن سعد ، از اطرافيان شكستخوردهء عثمان ، به دنبال كسى مىگردم كه به او پناه برم و از او يارى جويم . و به راه خود ادامه داد تا به مصر رسيد ، در آنجا امر خويش آشكار كرد و مردم دو گروه شدند : بعضى از او فرمان بردند و بعضى گفتند بايد صبر كنند تا ببينند على با قاتلان عثمان چه مىكند . سهل بن حنيف به جانب شام رفت ، در تبوك به جماعتى كه مىآمدند برخورد كرد و گفت : من حاكم شام هستم . گفتند : اگر كسى
هامش
[ ( 1 ) ] عبد اللّه .