بودند باز آمدند و در پايين مكه فرود آمدند مرغان تشنه را ديدند كه به طلب آب آمدهاند ، گفتند : نشنيدهايم كه در اين وادى آب باشد . پس فرا رفتند و زن را ديدند . آنها نيز با او در آنجا فرود آمدند .
ابن عباس گويد كه چادرهاى آنها در همان نزديكى بود ، چون ديدند كه مرغان تشنه بدانجا پرواز مىكنند پيش آمدند و ايشان را بيافتند و در كنارشان بياسودند . و اسماعيل در ميانشان به جوانى رسيد و زبان عربى را از آنها بياموخت جرهميان را از اسماعيل خوش آمد و دخترى از خود را به دو دادند و هاجر بمرد و او را در حجر به خاك سپردند . چون ابراهيم بازگشت و در ميان خانوادهء خود در شام اقامت گزيد و مردم مؤتفكه عصيان و گناه از حد گذرانيدند . لوط دعوتشان كرد تكذيبش كردند و كار همچنان ببود .
طبرى گويد : خداوند براى هلاك ساختنشان فرشتگانى فرستاد ، فرشتگان بر ابراهيم گذشتند ابراهيم مهمانشان كرد و به خدمتشان درايستاد . داستان خنديدن ساره و بشارت دادن فرشتگان او را به اسحاق و پسرش يعقوب در قرآن آمده است . اين بشارت به ولادت اسحاق به هنگامى بود كه ابراهيم به صد سالگى و ساره به هفتاد سالگى رسيده بود . و در تورات آمده است كه خداوند او را فرمان داد تا فرزندش اسماعيل را كه سيزده ساله شده بود آزاد كند و هر كس در خانه اوست از آزادگان باشد و اين به هنگامى بود كه ابراهيم به نود و نه سالگى از عمر خود رسيده بود . و گفت : اين عهدى است ميان من و تو و ذريه تو .
پس خداوند مؤتفكه را هلاك كرد و لوط را نجات بخشيد و به زمين شام برد . لوط با عمويش ابراهيم در آنجا بودند . ساره اسحاق را آورد و خداوند بعد از ولادت اسماعيل و اسحاق به ساختن خانهاى كه در آن بپرستندش و نامش را بر زبان آورند فرمان داد . ولى ابراهيم جاى آن را نمىدانست . خداوند براى او نشانهاى قرار داد كه همراه او مىرفت تا بدان موضع رسيد و گويند كه جبرئيل همراه او شد و مكان خانه را به او نشان داد .
روزى ابراهيم هواى ديدار اسماعيل كرد . گويند كه از ساره اجازت خواست و او شرط كرد كه نزد آنها درنگ نكند . ابراهيم در غياب اسماعيل زن او را ديد و آن زن از عمالقه بود ، به نام عماره دختر سعيد بن اسامة بن اكيل ابراهيم زن را تندخو و خشن يافت او گفت اگر اسماعيل آمد او را بگوى كه آستانه خانهاش را به سمت ديگرى برگرداند . چون زن اسماعيل را از خبر و پيام آگاه كرد گفت : كه او پدرم بوده و مرا به طلاق تو سفارش كرده است .
اسماعيل زن را طلاق گفت و سيده دختر مضاض بن عمرو الجرهمى را به زنى گرفت . چون ابراهيم بار ديگر به خانهء پسر آمد ، اين زن او را نيك خوش آمد گفت و برايش آب وضوء و طعام حاضر آورد . ابراهيم زن را گفت اگر اسماعيل آمد او را بگوى كه از آستانهء خانهء تو خشنودم .
چون زن اسماعيل را از خبر و پيام آگاه كرد ، گفت كه او پدرم بوده و مرا به نگهداشتن تو سفارش كرده است و او را نگهداشت .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 35
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٥