تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 34

مساهمون:

ص٣٤
دوازده سال آنان را بندهء خود ساخته بود ، و آنان سر به شورش برداشته بودند و اينك اين پادشاهان را به يارى خواسته و بر سرشان لشكر كشيده بود . در اين جنگ از مردم جبال سعير [ 1 ] تا فاران كه در بيابان است آسيب فراوان ديدند . در اين روزگاران حويان [ 2 ] كه از شعوب كنعان است نيز در آنجا مىزيستند . پادشاه سدوم و يارانش به مدافعه بيرون آمدند ولى او و پادشاهان ديگر - از سدوميان - كه با او بودند شكست خوردند و پادشاه اهواز او را و پادشاهان ديگر را اسير كرد . لوط را نيز با خانواده‌اش به اسارت بردند . و چارپايان او را به غنيمت گرفتند . اين خبر به ابراهيم ( ع ) رسيد با حدود سيصد و هجده تن از فرزندان و موالى خود ، از پى آنها آمد و در بيرون شهر دمشق به آنها رسيد . بر آنها حمله برد و به هزيمتشان داد و لوط و خانواده و مواشى او را برهانيد . چون پادشاه سدوم با آنان رو به رو شد از آنان در شگفت افتاد . آنگاه خداوند به ابراهيم وحى كرد كه اين سرزمين را ، يعنى سرزمين كنعانيان را كه در آن هستى به تو و ذريه‌ات ارزانى داشتم و شمار آنها را چون شمار ريگهاى صحرا فزونى بخشيدم و ذريهء تو در زمينى كه از آن آنها نيست چهار صد سال سكونت خواهند كرد و در نسل چهارم به اينجا خواهند آمد . ساره ، كنيز خود هاجر را ده سال پس از آمدنشان از مصر به ابراهيم بخشيد . و گفت شايد خداوند ترا از او پسرى عنايت كند . و ابراهيم از خدا پسرى به دعا خواسته بود و خدا به او وعدهء چنين پسرى داده بود . ساره پير شده بود و از زادن سترون گشته بود . هاجر براى ابراهيم ، اسماعيل ( ع ) را آورد و ابراهيم هشتاد و شش ساله بود . و خداوند به او وحى كرد كه من ترا بدين پسر بركت دادم و كثرت بخشيدم ، او دوازده پسر خواهد داشت و سرور ملتى بزرگ خواهد شد . عاقبت ساره بر هاجر حسد برد و از ابراهيم خواست او را براند . خداوند به ابراهيم فرمان داد كه فرمان ساره را اطاعت كند . اين بود كه هاجر را به مكه آورد و او و فرزندش را در مكان زمزم نزد درختى كشن كه در آنجا بود رها كرد . هاجر از او پرسيد : آيا خدا ترا فرمان داده است ؟ گفت : آرى ، گفت : پس ما را تباه نخواهد ساخت . ابراهيم روان شد و اسماعيل سخت تشنه شد و هاجر ميان صفا و مروه درآمد و شد بود و هفت بار از آنها بالا رفت شايد چيزى بيابد ، سپس نزد فرزند بازگشت ديد كه با پاهايش زمين را كاويده و چشمهء زمزم جوشيده است . سدى مىگويد كه او را در حجر رها كرد و براى او سايبانى ترتيب داد و جبرئيل بود كه پاشنه‌هايش را بر زمين زد و از آن آب بيرون آورد و هاجر را گفت كه آن چشمه‌اى است كه مهمانان خدا از آن مىنوشند و پدر اين پسر باز خواهد گشت و هر دو براى خداوند در اين مكان خانه‌اى بنا خواهند كرد . پس گروهى از جرهم يا خانواده‌ى از جرهم كه به طلب قوت رفته
هامش
[ ( 1 ) ] يسعين . [ ( 2 ) ] جويون .