تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
آوردند و جامه‌هاى ديباى زركش او را بر تنش كردند و تاج گوهرنشانش را بر سرش گذاشتند ، در زيورى تمام . تا مسلمانان او را ببينند . چون عمر او را ديد فرمان داد تا آن جامه‌هاى فاخر و تاج و گوهرها از خود دور كند و پرسيد : اى هرمزان ، امر خدا و عاقبت غدر را چگونه يافتى هرمزان گفت : اى عمر ما و شما هر دو در جاهليت بوديم و خدا از هر دوى ما دور بود اما روزگار ديگرگون شد و پيروزى نصيب شما آمد ، كه ما پراكنده بوديم . عمر گفت : بار ديگر كه شوريدى و پيمان بگسستى چه عذرى مىآورى . گفت مىترسم پيش از آنكه براى تو بگويم مرا بكشى . گفت : مترس . هرمزان آب خواست . برايش آب آوردند . گفت : بيم آن دارم به هنگامى كه آب مىخورم مرا بكشيد . گفت بيمى بر تو نيست ، تا اين آب را بياشامى . هرمزان آب را بريخت و گفت به آب نيازى ندارم كه تو مرا امان دادى . عمر گفت دروغ مىگويى . انس بن مالك گفت : اى امير المؤمنين راست مىگويد ، تو خود ، او را گفتى كه بيمى بر تو نيست تا آن خبر به من بدهى و اين آب بياشامى . مردم ديگر نيز تصديق كردند . عمر روى به هرمزان كرد و گفت : مرا فريب دادى . نه به خدا سوگند ، از كشتنت دست بر نمىدارم تا اسلام بياورى . هرمزان اسلام آورد . عمر هر ماه دو هزار درهم براى او تعيين كرد و او را در مدينه جاى داد . احنف بن قيس عمر را گفت : ايرانيان تا پادشاهشان زنده است همواره شورش خواهند كرد ، و از عمر اجازت خواست كه كار را يكسره كنند و عمر اجازت داد . چون ابو سبره همراه با مقترب بن ربيعه و سپاه بصره ، به شوش رسيد شهريار برادر هرمزان در آنجا بود . ابو سبره شهر را محاصره كرد و ايرانيان را به صلح فرا خواند . پذيرفتند . نعمان بن مقرن با سپاه كوفه عازم نهاوند شد . زيرا ايرانيان در آنجا اجتماع كرده بودند . مقترب به زر بن عبد اللّه پيوست و هر دو جندىشاپور را در محاصره گرفتند . تا آنگاه با نامه‌اى كه با تير از بيرون شهر به درون افكندند ، آنان را امان دادند به شرطى كه جزيه بپردازند . مردم شهر قبول كردند و از شهر بيرون آمدند . مسلمانان اظهار بىخبرى كردند . معلوم شد برده‌اى كه از اصل از مردم جندىشاپور بوده است چنين كارى كرده است . چون از عمر سؤال كردند ، او امان نامه را تأييد كرد . نيز در باب فتح شوش گفته‌اند كه : يزدگرد بعد از واقعهء جلولاء به اصطخر رفت . سياه سردار او نيز با هفتاد هزار سپاهى با او بود . يزدگرد او را به شوش فرستاد و او در مكانى به نام كلتانيه [ 1 ] مقام كرد . نيز هرمزان را به شوشتر فرستاد . پس واقعهء ابو موسى يعنى آمدن او از اصطخر به شوشتر رخ داد . سياه ميان رامهرمز و شوشتر ، فرود آمده بود . او سپاه خود را به صلح با ابو موسى ترغيب كرد و به اسلام گرويد . بدان شرط كه با ايرانيان قتال كنند و عرب را نكشند . و هر گاه اعراب به نبرد با ايرانيان پرداختند ، آنان را يارى دهد ، تا عطاياى
هامش
[ ( 1 ) ] كلبانيه .