تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
عرب نصيب او گردد . عمر نيز اين معاهده را تأييد نمود . پس همه اسلام آوردند و در فتح شوشتر شركت نمودند . حتى سياه در لباس ايرانيان ، خود را به يكى از باروها نزديك كرد و چنان حيله انگيخت كه ايرانيان براى نجات او ، دروازه را بگشودند و مسلمانان به ناگاه داخل شهر شدند . فتح شوشتر و نواحى بعد از آن در سال هفدهم و به قولى در سال شانزدهم واقع شد .

حركت مسلمانان به شهرهاى ديگر

چون احنف بن قيس ، هرمزان را نزد عمر آورد ، او را گفت : اى امير المؤمنين همواره ايرانيان با ما در ستيزند تا پادشاهشان در ميان آنانست . اگر اجازت دهى كه ما در شهرهايشان پيش برويم و نيز پادشاهشان را از ميان برداريم ، اميدشان منقطع خواهد شد . پس عمر ، ابو موسى را فرمان داد تا نزديكىهاى بصره ، درنگ كند تا فرمان او برسد . سپس سهيل بن عدى را با لواءهايى ، هر يك براى اميرى بفرستاد . اينان مأمور بودند به شهرهاى ايران تاخت آورند : لواء خراسان را براى احنف بن قيس فرستاد و لواء اردشير خره و شاپور را براى مجاشع بن مسعود السلمى و لواء اصطخر را براى عثمان بن ابى العاص الثقفى و لواء فسا و دارابجرد را براى سارية بن زنيم الكنانه و لواء كرمان را براى سهيل بن عدى و لواء سجستان را براى عاصم بن عمرو و لواء مكران را براى حكم بن عمير التغلبى . ولى تا سال هجدهم آنان را امر به حركت نفرمود . بعضى گويند : تا سال بيست و يك و بيست و دو . آنگاه اين سرداران روانهء ايران شدند و چنان كه پس از اين خواهيم گفت شهرها را بگرفتند .

قحطى عام الرماده و طاعون عمواس

در سال هجدهم هجرى ، قحطسال شديدى پديد آمد و از پى آن طاعونى همه‌گير . عمر سوگند خورد كه لب به روغن و شير نزند تا مردم زندگى از سر گيرند . و براى فرمانروايان اطراف نوشت كه : مردم مدينه را در آن قحطسال مدد كنند . نخستين بار ابو عبيده با چهار هزار بار طعام وارد شد و عمرو بن العاص از راه درياى قلزم از مصر طعام فرستاد . از آن پس قيمت‌ها پائين آمد . آنگاه مردم را به طلب باران بيرون آورد و براى مردم سخن گفت : و نماز خواند ، سپس برخاست و دست عباس ، عم پيامبر را بگرفت و به دو به درگاه خدا توسل جست و گريست و همچنان بر دو زانو نشست و گريه كرد تا باران باريد . در آن سال ابو عبيدة بن الجراح و معاذ بن جبل و يزيد بن ابى سفيان و حارث بن هشام و سهيل بن عمرو و جمعى ديگر به طاعون هلاك شدند . عمر به ابو عبيده نوشت كه : مسلمانان را از آن سرزمين بيرون بياورد . او نيز ابو موسى را بخواند و گفت : تا جايى را در نظر بگيرد ، ولى پيش از خروج از شهر ، هلاك شد .