تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
زندگى دشوارى داشتيد . در سال‌هاى قحط نزد ما مىآمديد و ما با دادن اندكى خرما و جو شما را مىرانديم . اكنون نيز چيزى جز سختى معيشت شما را بدين سوى نرانده است . به امير شما لباسى و استرى و هزار درهم مىدهيم و به هر يك از شما يك بار خرما . شما نيز بازگرديد ، كه ميلى به كشتن شما ندارم . پس مغيره زبان برگشاد و گفت : آنچه از سختى معيشت ما و اختلاف ميان ما گفتى ، خود همه را مىدانيم و انكار نمىكنيم . دنيا را گردش‌هايى است و پس از هر سختى ، آسايشى است . شما چنان كه بايد سپاس نعمت‌هايى را كه خداوند به شما ارزانى داشته ، به جاى نياورده‌ايد و اين ناسپاسى حال شما را ديگرگون خواهد ساخت . خدا از ميان ما پيامبرى مبعوث داشته . . . و آنگاه چون ديگر رسولان او را ميان اسلام و جزيه و جنگ مخير كرد . سپس گفت : زن و فرزند ما طعام كشور شما را چشيده‌اند و مىگويند نمىتوانيم بيش از اين صبر كنيم . رستم گفت : بنابر اين به خاطر آن همهء شما هلاك خواهيد شد . مغيره گفت : هر كه از ما كشته شود ، به بهشت مىرود و هر كه زنده بماند چهرهء پيروزى را خواهد ديد . آنگاه رستم سخت برآشفت و گفت : هرگز ميان ما صلح نخواهد بود تا همه شما را نابود كنيم . مغيره بازگشت و رستم با ايرانيان تنها شد . آنچه را مصلحت قوم در آن بود بيان كرد و آنان را از نبرد بر حذر داشت و از عاقبت اين جنگ آنان را بياگاهانيد . اما مهتران پاى فشردند . بار ديگر سعد نزد او كس فرستاد و او را به اسلام فرستاد و او را به اسلام فراخواند . رستم در پاسخ او از آن دست كه با ديگران گفته بود ، سخنانى گفت . و به هيچ روى ميانشان موافقتى حاصل نگشت . رستم گفت : براى نبرد ، شما از آب مىگذريد يا ما بگذريم ؟ اعراب گفتند : شما بگذريد . رستم اين پيام را به آنان رسانيد . ايرانيان خواستند از پل بگذرند . سعد اجازت نداد و گفت چيزى را كه به غلبه از شما گرفته‌ايم به شما بازپس نخواهيم داد . ايرانيان عتيق را به خاك و نى و چوب بينباشتند و پلى ساختند و از آن گذشتند . رستم نيز از آب بگذشت . تختش را برايش زدند و او بر تخت قرار گرفت و سايبان‌ها راست كردند . همه سپاه او نيز از آب گذشتند . فيل‌ها كه بر آنها صندوقهايى بود و در آنها مردان جنگى نشسته بودند در قلب دو جناح قرارداد و جالنوس را فرماندهى جناح راست داد و فيروزان را فرماندهى جناح چپ . يزدگرد مردانى ميان مداين و قادسيه قرار داد تا اخبار رستم را هر يك به ديگرى مىرسانيد تا در اسرع وقت به او منتقل مىشد . مسلمانان صف‌هاى خود را راست كردند . سعد براى خود قصرى ترتيب داده بود زيرا بيمارى عرق النساء داشت . علاوه بر آن چند دمل هم درآورده بود و با وجود آنها نشستن نمىتوانست . اين بود كه بر بام آن قصر رفته بود و با سينه بر روى متكايى افتاده بود تا سپاه خود را در زير نظر داشته باشد . بعضى اين رفتار را بر او عيب گرفتند . سعد از بام فرود آمد و تن خود را به آنان نشان داد . آنان نيز پوزش خواستند . چون بر اسب نشستن نمىتوانست ، خالد بن عرفطه را به جاى خود معين كرد و