تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
وزن و كودك يافت برگرفته و سپاه خود را به حمله بر دژها جهت ربودن غنايم ، فرا خوانده بود . چون مجاعه اين سخن شنيد ، گفت با تو صلح مىكنم كه هر چه در دژهاست از آن تو باشد ولى به كسى آسيبى نرسد و اينك مىروم تا با آنان مشورت كنم . پس به دژ آمد و زنان را سلاح داد و گفت تا بر باروها بايستند . سپس بازگشت و گفت : اينان شروط صلح را نمىپذيرند . خالد بر سر باروها نگريست از كثرت مردم سياه شده بود . مسلمانان ديگر خسته و كوفته شده بودند و از انصار سيصد و شصت تن و از مهاجران نيز همين شمار و از مردم ديگر كه تابع آنان بودند نيز همين شمار ، يا بيشتر كشته شده بودند آنان نيز كه باقى مانده بودند ، همه زخم خورده بودند ، اين بود كه به صلح رضا داد بدين قرار كه هر چه زر و سيم هست ، از آن مسلمانان باشد . علاوه بر اين نيمى از زنان را برده كنند و يك باغ و يك مزرعه از هر قريه‌اى بدهند . اهل دژ نپذيرفتند . خالد پيشنهاد يك ربع كرد ، اهل دژها پذيرفتند و دژها را گشودند چون مسلمانان داخل شدند جز زنان و كودكان هيچ نيافتند . خالد گفت : اى مجاعه تو مرا فريب دادى . مجاعه گفت : اينان قوم من هستند و جز اين كار ديگرى نمىتوانستم كرد . سلمة بن عمير گفت : ما اين صلح را نمىپذيريم ، به دژها پناه مىبريم و به قريه‌هاى ديگر پيغام مىفرستيم تا ما را يارى كنند كه طعام فراوان داريم و زمستان در راه است . مجاعه راى او را نپسنديد و گفت : اگر من فريبشان نداده بودم ، به اين مقدار راضى نمىشدند . پس هفت تن از وجوه قوم با او بيرون آمدند و با خالد پيمان صلح بستند . آنگاه مردم نيز براى بيعت حاضر شدند . سلمة بن عمير مىخواست به ناگاه خالد را بكشد اما خالد او را بديد و ياران خود را از اقدام او آگاه كرد . آنان او را بگرفتند و به زندانش افكندند . چون از آنجا حركت كرد ، سلمه را نيز با خود بياوردند و در راه او را كشتند . ابو بكر با سلمة بن وقش ، نزد خالد نامه‌اى فرستاد كه اگر خداوند او را پيروز گردانيد ، از بنى حنيفه همه كسانى را كه به سن جوانى رسيده‌اند و صورتشان موى درآورده است ، بكشد . چون سلمه فرا رسيد پيمان صلح بسته شده بود . خالد به پيمان خود وفا كرد و با هيئتى از مردم آن ديار نزد ابو بكر آمد . ابو بكر اسلام ايشان را بپذيرفت و خواست تا براى او از سجع‌هاى مسيلمه بخوانند ، آنان خواندند . ابو بكر گفت : سبحان اللّه اين سخنى است كه از خدا و مرد خدا زاده نشود چگونه شما را بفريفته است . آنگاه آنان را نزد قومشان باز گردانيد .

مرتد شدن حطم و مردم بحرين

چون خالد از كار يمامه فراغت يافت ، به يكى از وادىهاى يمامه رفت . و در آنجا قبايل عبد القيس و بكر بن وائل و بعضى ديگر از احياء ربيعه ، بعد از وفات پيامبر ( ص ) مرتد شده بودند و پس از اندك مدتى بعد از اينان منذر بن ساوى نيز راه ارتداد پيموده بود . عبد القيس را جارود بن المعلى از ارتداد بازداشت . او با وفدى نزد پيامبر آمده بود و اسلام آورده بود
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 487 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى