تغلب گرفته بود . مسيلمه او را گفت : نيمى از زمين از ما و نيم ديگر از قريش ولى آنان را با عدالت كارى نيست اين است كه آن نصف ديگر را هم براى تو قرار دادم . گويند كه : او نزد مسيلمه آمد و از او امان خواست . مسيلمه از دژ خود بيرون آمد و به خيمهاى كه براى او زده بود داخل شد سجاح نيز به خيمه درآمد و هر دو براى هم جملههايى مسجع ادا مىكردند .
سجاح به پيامبرى او شهادت داد و مسيلمه او را براى خود خواستگارى كرد و با او ازدواج نمود . سجاح سه روز نزد او بماند سپس نزد قوم خود بازگشت . قوم او از اينكه بدون مهر ازدواج كرده است او را ملامت نمودند . بار ديگر سجاح نزد مسيلمه آمد . مسيلمه او را گفت كه در ميان قوم خود ندا ده كه من نماز صبح و شام را كه محمد بر مردم واجب ساخته بود ، از آنان برداشتم و مسيلمه غلات يمامه را به او داد . بدينسان كه يك سال ، نيمى از آن را بگيرد و سال ديگر نيم ديگر را . سجاح هذيل و عقه را براى گرفتن نيم دوم در آنجا نهاد . در اين احوال ، خالد بن وليد و سپاه او بيامدند و آن جمع پريشان شد و پراكنده گشت . سجاح به بلاد جزيره رفت و همچنان در ميان بنى تغلب بود تا آنگاه كه معاويه در عام الجماعه بنى عقفان و عشيرهء او را به كوفه انتقال داد . در اين هنگام سجاح اسلام آورد و مسلمانى نيكو شد .
چون آن جمع پراكنده شد ، زبرقان و اقرع نزد ابو بكر آمدند و گفتند كه خراج بحرين را به ما واگذار ، امور آنجا را كفايت مىكنيم . ابو بكر پذيرفت و پيمان نوشت . طلحة بن عبيد اللّه ميانشان درآمد و شد بود چون پيمان نامه را نزد عمر آورد تا بر آن شهادت دهد ، عمر آن را بردريد و نابود كرد . طلحه خشمناك شد و ابو بكر را گفت : تو امير هستى يا عمر ؟ عمر گفت :
من فرمانبردار اويم . اقرع و زبرقان با خالد بن وليد در همهء نبردها حاضر بودند تا آنگاه كه اقرع با شرحبيل به دومة الجندل رفت .
خبر بطاح و مالك بن نويره
چون سجاح به بلاد جزيره بازگشت و بنى تميم به اسلام بازگشتند ، مالك بن نويره در كار خود متحير ماند بنى حنظله - از بنى تميم - گرد او را گرفتند و همگان در بطاح گرد آمدند .
خالد بن وليد به سوى مالك روان شد . البته انصار از او مىخواستند كه منتظر فرمان ابو بكر بماند . از اين رو با او همراهى نمىكردند ، ولى خالد مىگفت ، فرصت را نبايد از دست داد .
اين بود كه انصار سر در خط فرمانش آوردند . اما مالك بن نويره چون در كار خود متحير شده بود ، بنى حنظله را از گرد خود پراكنده ساخت و آنان را از قتال بازداشت . و به خانهء خود بازگشت . خالد سريههايى را براى دعوت مردم به اسلام فرستاده بود . اينان هر كه را دعوت اجابت نمىكرد ، مىآوردند و مىكشتند . پس مالك بن نويره را با جمعى از بنى ثعلبة بن يربوع آوردند . ابو قتاده شهادت داد كه آنان اذان مىگويند و نماز مىخوانند . خالد آنان را به دست ضرار بن الازور سپرد . آن شب شبى سرد و بارانى بود ، منادى خالد ندا داد كه اسيرانتان