عبد الرحمان بن ابى العاص با ياران خود ، با او همراه شدند . پس بر جرير بن عبد اللّه و عكاشة بن ثور گذشت و آن دو را نيز با خود روان ساخت . آنگاه به نجران رفت و فروة بن مسيك به او پيوست . عمرو بن معد يكرب و قيس بن مكشوح نزد او آمدند . او هر دو را در بند افكند و نزد ابو بكر فرستاد و براى ديدار او روان شد . و شمشير در مرتدان نهاد و هيچ كس را امان نداد و از هر طريق ايشان را بكشت . و قيس نزد ابو بكر آمد و عمرو بن معد يكرب توبه كرد ابو بكر نيز توبهء او بپذيرفت . و مهاجر رفت تا به صنعاء نزول كرد و امر ارتداد قبايل را پى گرفت و بر هر كس كه دست يافت ، بكشت و توبهء كسانى را كه باز مىگشتند بپذيرفت و به ابو بكر نامه نوشت و از ورود خود به صنعاء او را آگاه ساخت . ابو بكر در پاسخ به او فرمان داد كه با عكرمة بن ابى جهل به كنده رود . و اين عكرمه با خلق كثيرى از قبايل مهره و ازد و ناجيه و عبد القيس ، قومى از كنانه و بنى العنبر [ 1 ] از ناحيهء عمان آمده بود . او به ابين آمده و براى گرد آمدن نخع و حمير ، در آنجا اقامت كرده بود . سپس با مهاجر به كنده عزيمت كرد . زياد به مهاجر نامهاى نوشت و او را به رزم برانگيخت . او در بيابانى ميان مأرب و حضرموت آن نامه را بخواند . عكرمه را جانشين خود ساخت و با شتاب به سوى زياد روان شد و هر دو به جانب كنده روان شدند . اشعث بن قيس ، امير كنده بود . اشعث با سپاه خود بگريخت و اينان از ياران اشعث قومى را كشتار كردند . فراريان به نجير كه يكى از دژهايشان بود پناه گرفتند .
جمعى از قبايل سكاسك و شداد و سكون و حضرموت نيز با آنان بودند . مسلمانان همهء راهها را بر آنان بستند جز يك راه كه چون عكرمه آمد ، آن يك راه را نيز ببست و راه هر گونه مددى بر آنان مسدود گشت . روزى جمعى از محاصرهشدگان دل بر مرگ نهاده بيرون آمدند ولى همه طعمهء تيغ دمار گشتند . اشعث نزد عكرمه كس فرستاد و امان خواست و او امانش داد . زيرا اسماء دختر نعمان بن الجون ، زن او بود . عكرمه اشعث را نزد مهاجر آورد . مهاجر جان و مال خاندان او و نه تن از قومش را امان داد ، بدان شرط كه دژ را بر ايشان بگشايد . مسلمانان به دژ حمله آوردند ، جنگجويان را كشتند و زن و فرزندشان را اسير كردند . در ميان اسيران هزار زن بود . چون از كار دژ نجير ، فراغت يافت امان نامه را بخواست اشعث نام آن نه تن را نوشته و از خود نامى نبرده بود ، اين بود كه بازوانش را بست و او را با اسيران نزد ابو بكر روانه نمود . ابو بكر گفت : ترا مىكشم . زيرا صلح با كسانى است كه نامشان در آن نامه آمده است و جز آن را نمىپذيرم . اشعث گفت : اى ابو بكر به من بدگمان مباش ، مرا ببخش و اسلام مرا بپذير و زنم را به من بازگردان او با ام فروه خواهر ابو بكر ازدواج كرده بود ، آنگاه كه نزد پيامبر آمده بود و زناشويى را تا وقتى كه باز مىگردد به تأخير افكنده بود . ابو بكر او را آزاد كرد و اسلامش را بپذيرفت و زنش را به او بازگردانيد و گفت : بايد كه از تو به من خبرهاى
هامش
[ ( 1 ) ] العبتر .