تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 455

مساهمون:

ص٤٥٥
شاعرشان از شاعر ما تواناتر و صدايشان ، رساتر از صداى ما . سپس اسلام آوردند . پيامبر به ايشان جوائز كرامند داد . و شيوهء رسول خدا ( ص ) ، چنين بود كه چون وفدى از سوئى مىآمد آنان را مهمان مىكرد و چون مىرفتند ساز و برگ سفرشان را مهيا مىساخت . در آخر رمضان كه از تبوك بازگشته بود ، نامهء پادشاهان حمير با رسولشان همراه با حارث بن عبد كلال و نعيم بن عبد كلال و نعمان ملك ذو رعين و همدان و معافر ، به او رسيد . نيز زرعة ذى يزن رسول خود مالك بن مره الرهاوى را بفرستاد و از اسلام ايشان و جدايىشان از شرك و مشركان خبر داد و پيامبر نيز به او نامه نوشت . و معاذ بن جبل را همراه با رسول او مالك بن مره براى جمع صدقات روانه فرمود و گفت با معاذ و ياران او نيكى ورزند . در ذو القعدهء اين سال عبد اللّه بن ابى بن ابى سلول بمرد و خبر مرگ نجاشى را نيز پيامبر بداد . او در ماه رجب پيش از رفتن پيامبر ( ص ) به تبوك ، از جهان رخت بربسته بود . وفد بهراء كه سيزده مرد بودند ، وارد مدينه شده و بر مقداد بن عمرو فرود آمدند . مقداد آنان را نزد پيامبر آورد و اسلام آوردند . وفد بنى البكاء سه تن بودند و وفد بنى فزاره ده يا پانزده نفر و از آنان بود : خارجة بن حصن و برادرزاده‌اش حر بن قيس . اينان اسلام آوردند . و وفد عدى بن حاتم بيامد و او اسلام آورد . پيش از جنگ تبوك ، پيامبر ، على بن ابى طالب را در سريه‌اى بر سر قبيلهء طى فرستاده بود . در اين حمله و هجوم حاتم هلاك شد و دخترش به اسارت افتاد و در بتخانهء او دو شمشير به دستش افتاد كه از هداياى حارث بن ابى شمر بود . عدى پيش از اين گريخته و به بلاد قضاعه در شام در ميان نصاراى آن سامان اقامت گزيده بود . چون دختر حاتم را به مدينه آوردند ، او را در اصطبلى بر در مسجد كه اسيران را آنجا زندانى مىكردند ، جاى دادند . روزى پيامبر بدانجا رفت . دختر حاتم با او سخن گفت كه بر او منت نهاده آزادش كند . پيامبر گفت شتاب مكن تا مردى معتمد را بيابى و او ترا به ديارت و به ميان قومت برساند . چون يافتى مرا آگاه كن . دختر حاتم گويد : در همانجا بماندم تا آنگاه كه كاروانى از بنى قضاعه آمد و من مىخواستم به شام ، نزد برادرم بروم . به پيامبر ( ص ) خبر دادم . او مرا جامه و مركب و راهتوشه داد و من با آن كاروان بيرون آمدم و به شام رفتم . چون در شام برادرش عدى او را ديد ، پرسيد كه در باب محمد چه مىگويد . او به برادر گفت : كه نزد او رود ، عدى نزد پيامبر آمد . پيامبر او را اكرام كرد و به خانهء خود برد و بر نهالى خود بنشاند . اما در راه كه به خانه مىرفتند ، زنى از پيامبر خواست كه درنگ كند ، پيامبر درنگ كرد تا آن زن سخن خود بگفت . عدى دانست كه او پادشاه نيست ، پيامبر است . سپس پيامبر به او گفت كه : تو از غنايم يك چهارم را خود برمىگيرى و اين در دين تو ، بر تو حرام است . عدى بيشتر در شگفت شد . سپس گفت : شايد آنچه ترا از داخل شدن در اين دين باز مىدارد فراوانى