سعيد بن العاص و عبد اللّه بن ابى امية بن المغيرة ، برادر ام سلمه و عبد اللّه بن عامر بن ربيعة العنزى ، حليف بنى عدى و چند تن ديگر ، در حدود دوازده نفر كه چهار تن از انصار بودند ، به شهادت رسيدند .
آنگاه پيامبر ( ص ) به جعرانه بازگشت . در آنجا گروهى از هوازن كه مسلمان شده بودند ، با او ديدار كردند و زنان و فرزندان و اموال خود را طلب داشتند . پيامبر ( ص ) آنان را مخير كرد كه يا زنان و فرزندان خود را اختيار كنند يا اموال خود را ، آنان زنان و فرزندان خود اختيار كردند . پس به دستور پيامبر ، با ديگر مسلمانان هم گفتگو كردند . پيامبر گفت : هر چه به من و فرزندان عبد المطلب تعلق گرفته است ، به شما بخشيدم . مهاجرين و انصار هم گفتند آنچه از آن ماست از آن پيامبر است . اما اقرع بن حابس و عيينة بن حصن ، از باز پس دادن غنايمى كه به دستشان افتاده بود ، امتناع كردند . قومشان نيز چنين كردند . عباس بن مرداس هم ، از باز پس دادن غنايم سرباز زد . اما بنى سليم كه قوم او بودند ، با وى مخالفت ورزيدند و گفتند : آنچه از آن ماست ، از آن رسول خدا ( ص ) است . پيامبر ( ص ) ، به هر كسى كه از باز پس دادن سهم خود از زن و فرزندان هوازن ، خشنود نبود چيزى بداد تا آنجا كه همه زن و فرزند هوازن را به ايشان بازگردانيد . شمار اسيران هوازن از زن و مرد ، شش هزار تن بود در آن ميان بود شيما دختر حارث بن عبد العزى ، از بنى ساعدة بن بكر ، از هوازن - كه خواهر رضاعى پيامبر بود . پيامبر شيما را گرامى داشت و به او نيكى كرد و او و قومش را برگزيد و همه را باز گردانيد . آنگاه اموال را ميان مردم تقسيم كرد . آنگاه از سهم خود يعنى خمس غنايم به قريب چهل تن مالى بخشيد تا از آنان استمالت كرده باشد .
از اين گروه بودند : ابو سفيان و پسرش معاويه و حكيم بن حزام و صفوان بن اميه و مالك بن عوف و عيينة بن حصن بن حذيفة بن بدر و اقرع بن حابس كه هر يك را صد شتر داد .
عباس بن مرداس را كمتر از صد شتر داد . او ابياتى خواند و بر اين تقسيم اعتراض كرد .
پيامبر فرمود : زبانش را كوتاه كنيد ، پس شمار اشتران او را نيز به صد رسانيدند . چون براى به دست آوردن دل اين گروه ( مؤلفة قلوبهم ) مالى چنين به آنان عطا كرد ، انصار كه از چنان عطايى محروم شده بودند ، ملول شدند و جوانانشان سخنانى بر زبان آوردند . مىپنداشتند كه اكنون كه مكه گشوده شده ، پيامبر نزد قوم خود خواهد ماند و آنان را ترك خواهد كرد .
پيامبر همه را گرد كرد و موعظه نمود و گفت « من به جماعتى كه تازه به اسلام گرويده بودند مالى دادم تا بدان مال دلهايشان را به اسلام ، مهربان كرده باشم ، آيا شما خشنود نيستيد كه مردم با گوسفند و شتر به شهر خود باز گردند و شما با رسول خدا . اگر هجرت نبود ، من مردى از انصار مىبودم . اگر انصار به يك سو شوند و همه مردم به يك سو ، من بدان سو مىروم كه انصار رفتهاند . پس انصار از اين سخنان خشنود گشتند و پراكنده شدند » .
سپس به قصد عمره از جعرانه به مكه روان شد و از آنجا به مدينه رفت در سال هشتم ،
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 449
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٤٩