تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
بزرگترينشان ، عثمان بن عفان بود . گويند او هزار دينار و چهارصد شتر و صد اسب تقديم داشت و جمعى را ساز و برگ نبرد داد . بعضى از مسلمانان نزد پيامبر آمدند و از او خواستند تا آنان را ساز و برگ دهد . پيامبر چيزى نيافت كه به آنان دهد . آنان گريان بازگشتند . بعضى از ايشان را ، يامين بن عمير ساز و برگ داد . اينان دو تن بودند : ابو ليلى بن كعب - از بنى مازن بن النجار - و عبد اللّه بن مغفل المزنى . جمعى از اعراب نيز عذر آوردند و از رفتن سر برتافتند . پيامبر عذر ايشان بپذيرفت . سپس آهنگ بيرون شدن نمود و محمد بن مسلمة و به قولى سباع بن عرفطه و به قولى على بن ابى طالب را در مدينه به جاى خود گذاشت . عبد اللّه بن ابى بن ابى سلول با جمعى و ساز و برگى ، همراه او روان شد ولى در بين راه با گروهى از منافقان بازگشت . پيامبر ( ص ) در راه تبوك بر حجر گذشت . آنجا ديار ثمود بود . فرمود از آب آنجا نياشامند و آنچه بدان آب خمير كرده‌اند به چارپايان دهند اما اجازت فرمود كه چارپايان را از آن چاه‌ها آب دهند . و شب هنگام هيچ كس تنها پاى بيرون ننهد . دو مرد ، از بنى ساعده شب تنها بيرون آمدند . يكى جن زده شد . پيامبر بر او دست كشيد و شفا يافت و ديگرى را باد از زمين برداشت و به كوه طى افكند كه او را بعدها نزد پيامبر آوردند . در راه كه مىرفتند شتر رسول خدا ( ص ) ، گم شد . يكى از منافقان گفت : محمد دعوى مىكند كه از آسمان خبر دارد و نمىداند شترش كجاست اين خبر به او رسيد . گفت : به خدا جز آنچه خدا به من مىآموزد هيچ نمىدانم . و آن شتر در فلان مكان است . در باب آن شتر به او وحى نازل شده بود . رفتند و آن را همانجاى يافتند . كسى كه اين سخن گفته بود زيد بن اللصيت بود از بنى قينقاع . گويند كه او از اين سخن توبه كرد . و همين وحى گروهى از منافقين را رسوا ساخت . اينان مردم را از روميان بيمناك مىنمودند از آن جمله مخشن بن حمير [ 1 ] بود ، كه از كرده خود توبه نمود . پيامبر دعا كرد كه در جايى ناشناخته به شهادت رسد و او در يمامه به شهادت رسيد . و كسى از او نشان نيافت . چون پيامبر ، به تبوك رسيد يحنة [ 2 ] بن رؤبه ، امير ايله و مردم جرباء و اذرح نزد او آمدند . پيامبر به شرط پرداخت جزيه ، با آنان مصالحه نمود و در اين باب سندى نوشته آمد . پيامبر ( ص ) ، خالد بن وليد را نزد اكيدر بن عبد الملك الكندى امير دومة الجندل فرستاد و او پادشاهشان بود و نصرانى بود . و به خالد گفت كه : او را به هنگام صيد گاو وحشى خواهد يافت . و چنان اتفاق افتاد كه گاوى وحشى خود را به قصر او رسانيد ، و بر آن شاخ زد . اكيدر شبى به قصد شكار آن گاو ، از قصر بيرون شد قضا را خالد در همان حال برسيد و او را گرفته نزد پيامبر آورد . پيامبر او را ببخشود و به پرداخت جزيه مصالحه نمود و بازش گردانيد . رسول خدا ( ص ) ، بيست شب در تبوك ماند سپس بازگشت . در راه به آبى
هامش
[ ( 1 ) ] فحشى بن جهير . [ ( 2 ) ] يحينه .