فرزندان از پى تو بيايند و به تو ملحق گردند و اگر شكست خوردى زن و فرزند و اموال را از تعرض دشمن نگه داشتهاى . مالك از سخن او روى برتافت و هوازن نيز انديشهء مالك را به كار بستند .
پيامبر ( ص ) ، عبد اللّه بن ابى حدود الاسلمى را فرستاد تا از دشمن خبرى بياورد . او بيامد و خبر سپاه هوازن بداد كه به جانب مكه روان بودند . پيامبر ( ص ) از صفوان بن اميه صد زره به عاريت گرفت و به روايتى چهارصد زره . و با دوازده هزار سپاهى بيرون شد ، ده هزار مرد از مدينه آمده بودند و دو هزار از مسلمانان مكه . عتاب بن اسيد بن ابى العيص بن اميه را در مكه نهاد . از جمله كسانى كه همراه او بودند ، عباس بن مرداس و ضحاك بن سفيان الكلابى و جماعاتى از عبس و ذبيان و مزينه و بنى اسد بودند .
در راه به درخت سدر سبزى رسيد كه در جاهليت اعراب بزرگش مىداشتند و بر گردش طواف مىكردند . آن را ذات انواط مىناميدند . برخى از اعراب او را گفتند : براى ما نيز ذات انواطى قرار ده ، چنان كه آنان را ذات انواط بود . پيامبر گفت : سخن قوم موسى را مىگوئيد كه او را گفتند ، چنان كه آنان را خدايى بود ، براى ما نيز خدايانى قرار ده . شما در پى آيينهاى اسلاف خود هستيد . آنگاه آنان را از اين انديشهها نهى فرمود . سپس برفت تا به وادى حنين رسيد حنين از وادىهاى تهامه بود . روز اول شوال بود از سال هشتم . بدان وادى سرازير شد . سپيده دم به ميان وادى رسيد . هوازن از دو سوى وادى كمين گرفته بودند ، ناگاه چون تن واحد بر مسلمانان حمله آوردند . مسلمانان رو در گريز نهادند . چنان كه هيچ كس به ديگرى نمىپرداخت . پيامبر آنان را ندا مىداد و كس باز نمىگشت . ابو بكر و عمر و على و عباس ، ابو سفيان بن الحارث و پسرش جعفر . و فضل و قثم پسران عباس و جمعى ديگر در كنار پيامبر پايدارى ورزيدند . پيامبر بر استر سفيد خود ، دلدل ، سوار بود و عباس عنان آن را گرفته بود . عباس را آوازى بلند بود . رسول خدا ( ص ) فرمود ، تا انصار و اصحاب شجره را ندا دهد ، و گويند مهاجران ، چون آواز او شنيدند ، مىخواستند باز گردند ولى ازدحام فراريان راه بر آنان بسته بود . چنان كه مركبها را باز گشتن ميسر نبود . آنان شمشيرها بركشيدند و سپرها بر سر آوردند و از ميان انبوه مركبها و پيادگان راهى گشودند و قريب به صد تن به گرد پيامبر جمع آمدند . هوازن نيز حمله كردند و جنگ سخت شد . چون هوازن ، نزديك رسول خدا ( ص ) رسيدند ، خداوند در دلهايشان بيم افكند ، چنان كه هيچ كارى نتوانستند كرد . پس همگان روى در گريز نهاده بازگشتند . سپاهيان اسلام به آنان رسيدند و همه را اسير كردند و بند بر دست و پاى نهادند و اموال و زنانشان را در تصرف آوردند . آنگاه شمشير در ثقيف نهادند و در آن روز ، هفتاد تن از آنان به قتل آمدند از آن جمله بود ، ذو الخمار و برادرش كه از سرداران ايشان بودند . اما قارب الاسود سرور حليفان ثقيف با قوم خود از همان آغاز نبرد ، بگريخت و رايت خود را رها كرد و كسى از آنان كشته
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 447
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٤٧