كه قوم ثمود نخستين مردمى بودند كه كوهها و صخرهها را تراشيدند و آنها هزار و هفتصد شهر بنا كردند - و صحت اين عبارت با خود آنهاست - سپس پاداش اعمالشان را ديدند و در زمرهء هلاكشدگان درآمدند . و گويند از بقاياى آنها مردم رس بودند كه پيامبر آنها حنظلة بن صفوان بود و اين درست نيست . زيرا اين مردم هنوز وجود دارند و ذكر آنها با بنى فالج بن عابر خواهد آمد . همچنين بعضى از نسب شناسان مىگويند كه ثقيف از بقاياى ثموداند . و اين نيز قولى است مردود . و حجاج بن يوسف چون اين سخن شنيد گفت : دروغ مىگويند . و گفت كه خداوند عز و جل گفته است و ثمود فما ابقى يعنى همه به هلاكت رسيدهاند و كس از آنها باقى نمانده است . و اهل تورات از اخبار عاد و ثمود هيچ نمىدانند . زيرا ذكر اينان در تورات نيامده است و نيز از هود و صالح عليهما السلام در تورات نشانى نيست و از اعراب عاربه در تورات ذكرى نشده است . زيرا سياق اخبار تورات از اين امتها ، آنهاست كه در ستون نسب ، ميان موسى و آدم ( ع ) قرار گرفتهاند و هيچ يك از پدران اين نژادها در اين ستون نسب قرار ندارند . از اين رو در تورات نامى از آنها به ميان نيامده است .
اما جديس و طسم ، كلبى معتقد است كه جديس از ارم بن سام است و سرزمينشان يمامه بوده و آنها برادران ثمود بن كاثراند . از اين رو آنها را پس از قوم ثمود آورده است .
و طسم از فرزندان لود بن سام است و سرزمينشان بحرين بوده است . طبرى معتقد است كه هر دو فرزندان لود هستند و سرزمينشان يمامه بوده . و اين دو را اخبارى است مشهور كه به جاى خود خواهد آمد . طبرى از هشام بن محمد كلبى و او به اسناد خود از ابن اسحاق و ديگران روايت مىكند كه طسم و جديس از ساكنان يمامه بودند و يمامه در آن ايام يكى از خرمترين و پرنعمتترين بلاد بود و باغها و كاخهاى بسيار داشت و پادشاه طسم مردى ستمگر بود كه هيچ چيز او را از پيروى هوسهايش باز نمىداشت . او را عملوق مىگفتند . اين عملوق به قوم جديس فراوان ستم مىكرد ، چنان كه هر دوشيزهاى كه به خانهء شوى خواستى شد ، نخست عملوق او را تصرف مىكرد . و سبب آن بود كه زنى از ايشان را به نام هزيله شوهرش طلاق گفت و خواست فرزندش را از او بگيرد . عملوق فرمان داد تا [ آن پسر را به ميان غلامان فرستند و زن و شوهر را بفروشند ، به مرد خمس بهاى مرد را بدهند و به زن عشربهاى زن را پس آن زن شعرى گفت و اين دادخواهى را نكوهش كرد ] . پس عملوق فرمان داد كه هيچ زنى به خانهء شوى نرود مگر آنكه نخست او تصرفش كند . و اين قاعده بر جاى بود تا آنگاه كه شموس يعنى عفيره دختر عفار و خواهر اسود شوى كرد . و عملوق با او چنان كرد . اسود بن عفار به رؤساء جديس گفت : مىبينيد كه ما در چه خوارى و ننگى هستيم كه سگ نيز از آن بيزار است ، اگر از من فرمان ببريد شما را عزيز مىگردانم . گفتند : چگونه ؟
گفت : پادشاه و قومش را به مهمانى دعوت مىكنيم ، چون آمدند شمشير مىكشيم و همه را مىكشيم . همه بر اين دل نهادند و شمشيرهاى خود در ريگ پنهان ساختند و عملوق و
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 23
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٣