تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 22

مساهمون:

ص٢٢
بوده‌اند و خود شاهد بطلان قول قصه‌پردازان است . اين افسانه را مسعودى هم روايت كرده كه قوم ثمود بسيار بلند بالا و تنومند بوده‌اند و اين خانه‌ها كه به بيان صادق پيامبر ( ص ) به آنها نسبت داده شده شاهد آن است كه خانه‌هاى آنها هم در بلندى و بزرگى به قدر خانه‌هاى ما بوده است . قوم ثمود از قوم عاد و همنژادانشان تا آنجا كه ما آگاهى داريم قديمتر نبوده‌اند . و گويند كه نخستين پادشاهشان عابر بن ارم بن ثمود است كه دويست سال بر آنها حكم راند و پس از او جندع بن عمر بن دبيل بن ارم بن ثمود بود گويند قريب سيصد سال حكم راند . در ايام او صالح ( ع ) مبعوث شد . و او صالح بن عبيد [ 1 ] بن اسف بن ماسح [ 2 ] بن عبيد [ 3 ] بن خادر [ 4 ] بن ثمود بود . و قوم ثمود كافر و باغى و بت‌پرست بودند ، صالح آنها را به دين يكتاپرستى خواند . طبرى مىگويد چون صالح قوم خود را دعوت كرد ، آنها انكار كردند و معجزات طلب نمودند ، پس آنان را به نزد كوهى برد و ناقه از سنگ بدرآمد . صالح آنها را نهى كرد از اينكه آن را پى كنند يا بكشند . و آنها را خبر داد كه به ناچار پى كنندهء ناقه از ميان آنها خواهد بود . سرور اين قوم قدار بن سالف بود و صالح پى كننده را به صفات قدار وصف كرده بود . چون انذار صالح به دراز كشيد قوم ملول شدند و قصد كشتن او كردند . و او در مسجدى بيرون از جمع آنان مسكن گزيده بود . گروهى از ايشان بر راه او زير صخره‌اى پنهان شدند تا به ناگاه او را بكشند ولى سنگ بر سر آنها در غلطيد و همه را هلاك كرد . و قومى بر ناقه بگذشتند قدار تيرى بر پستان او زد و او را كشت . كره‌اش به كوه گريخت و هر چه كوشيدند آن را نيافتند . صالح نزد قوم آمد و آنها را از عذاب خداوند بيم داد . چون كرهء ناقه ، صالح را ديد نزد او دويد و سه بار بانگ كرد . صالح گفت سه روز ديگر عذاب فرا مىرسد . در صبح روز چهارم از آسمان بانگى سخت شنيدند چنان كه از هيبت آن دلهايشان بتركيد و بر جاى مردند . همه در همان سرزمين مردند مگر مردى كه در حرم بود و خداوند عذاب را از او بازداشت . از رسول خدا ( ص ) پرسيدند كه آن مرد چه نام داشت ؟ گفت : ابو رغال . و گويند كه صالح بيست سال آنها را انذار مىكرد و خود به سن پنجاه و هشت سالگى وفات كرد . و در خبر صحيح آمده است كه رسول خدا در غزوهء تبوك به قريه‌هاى ثمود رسيد و همراهان را از به كار بردن آب آن قريه‌ها منع كرد . و گفت به خانه‌هاى كسانى كه به خود ستم كردند داخل مشويد ، مگر آنكه به گريه از خداى بخواهيد تا آنچه بديشان رسيد به شما نرسد . پايان كلام طبرى . جرجانى گويد از پادشاهانشان دوبان بن يمنع پادشاه اسكندريه بود و موهب بن مرة بن رحيب كه او را سلطنتى عظيم بود . و برادرش هوبيل بن مره نيز چنين بود . مفسرين گفته‌اند
هامش
[ ( 1 ) ] عبيل . [ ( 2 ) ] شالخ . [ ( 3 ) ] عبيل . [ ( 4 ) ] كاثر .