مىخواستم كارى كنم كه به پاداش آن به زن و فرزند من كه نزد آنان هستند ، آسيبى نرسانند .
عمر گفت : اى رسول خدا ، بگذار تا من گردن اين منافق را بزنم . پيامبر گفت ، اى عمر تو چه مىدانى ؟ او از اهل بدر است خداوند بر اهل بدر نظر رحمت افكنده است و گفته است هر چه خواهيد بكنيد كه من شما را مىآمرزم .
پيامبر روز دهم رمضان سال هشتم ، با ده هزار تن بيرون آمد . از سليم هزار مرد و به قولى هفتصد مرد بودند . و از مزينه هزار مرد و از غفار چهارصد مرد و از اسلم چهارصد مرد و طوايفى از قريش و اسد و تميم و جز ايشان و از ساير قبايل جماعاتى و گروههايى از مهاجرين و انصار . ابو رهم الغفارى را به جاى خود در مدينه نهاد . عباس در ذو الحليفه و به قولى در جحفه به او رسيد ، به مدينه مهاجرت مىكرد . چون پيامبر را ديد ، اشتر و بنه خود را به مدينه فرستاد و خود با پيامبر راه غزا در پيش گرفت . ابو سفيان بن الحارث و عبد اللّه بن ابى اميه نيز به مهاجرت ، راهى مدينه بودند . در نيق العقاب به او رسيدند و اجازت خواستند كه بر او داخل شوند ، اذن نداد . ام سلمه در باب آن دو ، با پيامبر سخن گفت : و پيامبر اجازت فرمود .
آن دو اسلام آوردند . پيامبر برفت تا به مر الظهران فرود آمد . خداوند خبر آمدن او را از قريش پنهان داشته بود . عباس از آن بيم داشت كه قريش پيش از آنكه امان خواهند به ناگهان دستخوش حمله مسلمانان واقع شوند و هلاك گردند . اين بود كه بر استر رسول خدا ( ص ) سوار شد و براى اعلام خبر روان گرديد . ابو سفيان و بديل بن ورقاء و حكيم بن حزام نيز به تجسس بيرون آمده بودند . در آن هنگام كه عباس به الاراك آمده بود و مىگرديد تا شايد رهگذرى ببيند و با پيامى اهل مكه را هشدار دهد ، صداى ابو سفيان و بديل را شنيد كه با هم گفتگو مىكردند . آن دو آتش سپاه اسلام را از دور ديده بودند . بديل مىگفت : اين آتش قبيله خزاعه است . ابو سفيان مىگفت : نه خزاعه كوچكتر از آن هستند كه آنان را چنين آتش و سپاهى باشد . عباس گفت : نه ، اين آتش رسول اللّه است كه با مردمش آمده است . به خدا سوگند اگر بر تو ظفر يابد ، تو را بكشد و قريش نابود شود . به ترك من بنشين .
ابو سفيان سوار شد و عباس او را به لشكرگاه پيامبر آورد . تا بر عمر گذشت . عمر چون ابو سفيان را ديد ، گفت : سپاس خداى را كه مرا بر كشتن تو توانا ساخت ، بىآنكه ميان ما عهد و پيمانى باشد . پس شتابان روان شد تا خود را به پيامبر برساند . عباس كه بر استر سوار بود بر او سبقت جست و نزد پيامبر رسيد ، عمر از پى او آمد و گفت : اى رسول خداى اين دشمن خدا ابو سفيان است مرا با او هيچ عهدى و پيمانى نيست ، بگذار گردنش را بزنم . عباس گفت : من او را امان دادهام . عمر در خواهش خود پاى مىفشرد . عباس گفت : اگر اين از بنى عدى بود ، چنين نمىگفتى ، از بنى عبد مناف است كه چنين مىگويى . عمر گفت : به خدا سوگند من اسلام آوردن تو را ، از اسلام آوردن خطاب پدرم دوستتر داشتم زيرا مىدانستم كه اسلام آوردن تو ، در نزد رسول خدا چه پايه دارد . پيامبر عباس را فرمود تا ابو سفيان را شب نزد خود
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 442
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٤٢