قريش كه ديدار با او را ناخوش مىداشتند ، از مكه بيرون شدند . پيامبر عمره به جاى آورد و چون از احرام بيرون آمد ميمونه دختر حارث هلالى پسر على پسر خالهء ابن عباس و خالد بن وليد را به زنى گرفت . مىخواست در مكه با او همبستر شود ولى سه روزى كه با قريش قرار نهاده بود به پايان آمده بود . قريش پيام فرستادند كه بايد هر چه زودتر از شهر بيرون رود او نيز بيرون آمد و در مكانى موسوم به سرف ، عروسى كرد .
غزوهء جيش الامراء و غزوهء مؤته
رسول خدا ( ص ) پس از بازگشتن از عمرة القضاء تا ماه جمادى الاول از سال هشتم در مدينه بماند . سپس اميران را به شام روان داشت . پيش از اين عمرو بن العاص و خالد بن الوليد و عثمان بن ابى طلحه كه از بزرگان قريش بودند ، اسلام آورده بودند . عمرو بن العاص نزد نجاشى رفته بود تا مهاجرانى را كه در حبشه بودند ، باز ستاند و نزد قريش برد . در آنجا عمرو بن امية الضمرى را ديده بود كه از سوى پيامبر به حبشه رفته بود . چون در اين باب با نجاشى سخن گفته بود ، نجاشى خشمگين شده بود . پس عمرو در آنجا اسلام آورد ولى اسلام خود پوشيده مىداشت . چون به مكه باز آمد و خالد بن الوليد را ديد ، او را از اسلام خويش آگاه ساخت و با يك ديگر به بحث و گفتگو پرداختند و به مدينه آمدند و اسلام آوردند . پيامبر خالد را با سپاه شام بفرستاد . و غلام خود زيد بن حارثه را امير سپاه كرد . سپاه او قريب به سه هزار تن بودند .
پيامبر ( ص ) اينان را گفت كه اگر زيد را حادثهاى رسيد ، جعفر بن ابى طالب امير باشد و اگر او را حادثهاى رسيد ، عبد اللّه بن رواحه امير باشد و اگر او را نيز حادثهاى رسيد مسلمانان هر كس را كه خواهند برگزينند و بر خود امير سازند . آنگاه آنان را مشايعت كرد و با آنان وداع نمود . سپاه راه خود در پيش گرفت تا به معان رسيد در سرزمين شام . آنجا خبر يافتند كه هرقل پادشاه روم با صد هزار سپاهى رومى و صد هزار از نصاراى عرب كه در باديههاى آن ديار زندگى مىكنند از قبايل لخم و جذام و قبايل قضاعه از بهرا و بلى و قيس به سردارى مالك بن زافله [ 1 ] از بنى اراشه ، در موآب از سرزمين بلقاء فرود آمده است . مسلمانان دو شب در موآب درنگ كردند و با هم به مشاورت پرداختند و نامه به پيامبر نوشتند و در انتظار فرمان و مدد او ، در ايستادند . پس عبد اللّه بن رواحه گفت : شما به طلب شهادت بيرون آمدهايد و ما به نيروى كثرت لشگر و ساز و برگ با دشمن نمىجنگيم كه به نيروى دينى كه خداوند به ما ارزانى داشته است مىجنگيم . به راه افتيد كه هر يك از اين دو كه پيش آيد خير ماست :
پيروزى و شهادت . با سخن او موافقت افتاد و به جانب بلقاء روان شدند . در آنجا نزديك مؤته
هامش
[ ( 1 ) ] زاحله .