مسلط خواهد ساخت و او پدر را در فلان شب خواهد كشت و اين شب ، شب دهم جمادى الاولى سال هفتم هجرت بود . ديگر روز پيامبر ( ص ) آن دو را طلب داشت و از واقعه آگاهشان ساخت . گفتند : آيا مىدانى چه مىگوئى ؟ آيا اين خبر را به دو بدهيم ؟ گفت :
برويد و اين خبر را از جانب من به باذان برسانيد و به او بگوييد كه به زودى دين و قدرت من به سرزمين كسرى خواهد رسيد . اگر اسلام آورى ، آنچه امروز در تصرف تو است تو را ارزانى دارم و تو را بر قوم خود - از ابناء - پادشاهى خواهم داد . آنگاه به خرخسره كمربندى داد كه در آن طلا و نقره به كار رفته بود ، آن را يكى از پادشاهان به او هديه كرده بود .
پس آن دو ، نزد باذان و از آنچه رفته بود ، او را خبر دادند . باذان گفت : اين سخن ، سخن پادشاهان نيست . اين مرد چنان كه خود مىگويد ، پيامبر است و ما منتظر آنچه گفته است مىمانيم . زمانى دراز نگذشت كه نامهء شيرويه به باذان رسيد :
« اما بعد ، من كسرى را كشتم . او را كشتم تا انتقام ايرانيان را از او بستانم ، زيرا او خون اشرافشان را حلال ساخته بود و آنان را در سرزمينهاى خود ، محبوس داشته بود .
چون نامهء من به تو رسيد آنان را كه در فرمان تو هستند ، به طاعت من فرا خوان ، و آن مرد را كه كسرى در باب او به تو نوشته بود ، به حال خود واگذار تا فرمان من در باب او به تو رسد » .
چون باذان نامه برخواند ، اسلام آورد و ابناء يعنى ايرانيانى كه در يمن با او بودند ، نيز اسلام آوردند . حميريان خرخسره را ذو المعجزه [ 1 ] لقب دادند و معجزه در زبان يمنى به معنى كمربند است . بابويه به باذان گفته بود تاكنون با مردى كه مهيبتر از او بوده باشد ، سخن نگفتهام باذان گفت : آيا نگهبانانى بر گرد او بودند ؟ گفت : نه .
واقدى گويد : پيامبر به مقوقس پادشاه قبط نامه نوشت و او را به اسلام خواند ، ولى او اسلام نياورد .
غزوهء خيبر
آنگاه رسول خدا ، در اواخر محرم سال ششم با هزار و چهارصد تن پياده و دويست سوار به غزاى خيبر بيرون شد . نميلة بن عبد اللّه الليثى را به جاى خود در مدينه گذاشت ، و رايت را به دست على بن ابى طالب داد . و از طريق صهباء پيش راند تا در رجيع فرود آمد و ميان خيبر و غطفان ، فاصله افكند . قبيلهء غطفان آهنگ آن داشت كه به يارى يهود خيبر بشتابد . چون بدين قصد بيرون آمدند ، خداوند در دلهايشان رعب افكند ، زيرا صداهاى خفيفى از پشت سر خود بشنيدند و به مواطن خود بازگشتند . پيامبر ( ص ) به گشودن دژها يكى پس از ديگرى
هامش
[ ( 1 ) ] ذو المفخرة .