پيامبر را در خيبر ديدار كردند . چون خبر ازدواج ام حبيبه ، به ابو سفيان رسيد ، گفت : اين مردى است كه نمىتوان خواستش را برنياورد . پيامبر ( ص ) در اين سال نامهاى هم به كسرى پادشاه ايران فرستاد و آن را عبد اللّه بن حذافة السهمى آورد :
« به نام خداوند بخشايندهء مهربان .
از محمد پيامبر خدا ، به كسرى پادشاه ايران . سلام بر كسى كه از هدايت پيروى كند و به خدا و رسول او ايمان بياورد . اما بعد ، من پيامبر خدا به همه مردم هستم تا هر كه زنده است ، بترسد . اسلام بياور تا در امان مانى و اگر سرپيچى كنى ، گناه مجوس بر گردن تو است » .
كسرى نامه پيامبر را بردريد ، و رسول خدا گفت : خداوند پادشاهىاش را بردريد .
ابن اسحق مىگويد : نامه چنين بود : « ايمان آوردم به خدا و پيامبران او و شهادت مىدهم كه خدايى جز اللّه نيست ، يكتاست و او را شريكى نيست و نيز شهادت مىدهم كه محمد بندهء او و پيامبر اوست . ترا به سوى خدا دعوت مىكنم ، كه من پيامبر خدا هستم بر همه مردم كه زندگان را بترسانم و سخن حق بر كافران آشكار شود . اگر سرپيچى كنى پس بر تو است گناه كشاورزان » . چون كسرى نامه را بخواند آن را بردريد . آنگاه به باذان عامل خود در يمن نوشت كه نزد اين مردى كه در حجاز است دو تن چابك سوار را بفرست تا او را نزد تو بياورند . كسرى بابويه [ 1 ] كه كاتب و حسابدار ديوان فارس بود با خرخسره از ايرانيان را ، به مدينه فرستاد و به پيامبر نامهاى نوشت و آن را با آن دو بفرستاد كه نزد كسرى رود . و بابويه را گفت كه در باب او تحقيق كند و او را خبر دهد . چون آن دو به طايف آمدند و از پيامبر سؤال كردند ، گفتند كه در مدينه است . كسانى از قريش كه در طايف بودند از اين خبر شادمان شدند و گفتند كسرى در كار او به جد ايستاده و او به جاى شما چارهء آن مرد را خواهد كرد . آن دو مرد به مدينه نزد پيامبر آمدند بابويه با او سخن گفت . و گفت شاهنشاه به ملك باذان نوشته كه كس نزد تو فرستد و تو را نزد او برد . و اينك مرا نزد تو فرستاده تا با من بيايى ، اگر چنين كنى ، در باب تو نامهاى به شاهنشاه خواهد نوشت كه تو را سود دهد و اگر سرباز زنى تو خود او را مىشناسى ، قوم تو را هلاك مىكند و سرزمينت را به ويرانى مىكشد . آن دو مرد كه نزد پيامبر ( ص ) رفته بودند ، ريش خود را تراشيده و شارب رها كرده بودند . رسول خدا ( ص ) آنان را از اين كار نهى فرمود . گفتند : پروردگار ما به ما چنين فرموده است . و مرادشان كسرى بود . پيامبر ( ص ) آن دو را گفت : ولى پروردگار من به رها كرد ريش و كوتاه ساختن شاربها فرمان داده است .
سپس گفت تا فردا نزد او آيند . بر او وحى آمد كه خداوند ، بر كسرى ، پسرش شيرويه را
هامش
[ ( 1 ) ] بانويه .