و نحن الناسئون على معد * شهور الحل نجعلها حرام
ابن اسحاق گويد : بر بنى خزاعه و بنى كنانه مدتى گذشت و ولايت كعبه بر عهدهء بنى خزاعه بود . در اثناء اين احوال ، بطون كنانه كه همواره از مضر بودند ، منشعب گشتند و به صورت اقوام و بيوتات متفرقه درآمدند و همگى به صورت احيايى در ظواهر ( بيرون شهر مكه ) مقام كردند . بنابر اين قريش به دو فرقه تقسيم گرديد : قريش بطاح و قريش ظواهر . قريش بطاح فرزندان قصى بن كلاب و ديگر فرزندان كعب بن لؤى بودند و قريش ظواهر گروههاى ديگر بودند .
در ميان همهء مضر ، نخست كنانه مقدم بود و سپس تقدم نصيب قريش گرديد . و در ميان قريش تقدم از آن فرزندان لؤى بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر بود . سرور اينان ، قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لؤى بود شرف و قرابت و ثروت و فرزند در ميان اين خاندان خاص او بود . نيز در ميان قضاعه و سپس در ميان بنى عروة بن سعد بن زيد ، از طريق رضاع و خويشاوندى بود . از اين رو در آنجا اتباع و پيروانى داشت . و داستان از اين قرار است كه ربيعة بن حرام بن عذره پيش از مرگ كلاب بن مره به مكه آمده بود . چون كلاب بن مره بمرد ، فاطمه دختر سعد بن باسل بن خثعمة الاسدى را كه از مردم يمن بود ، به زنى گرفت و قصى در اين ايام تازه از شير باز گرفته شده بود . مادر او را به بلاد بنى عذره برد ولى فرزند ديگر خود زهرة بن كلاب را در آنجا نهاد ، زيرا او مردى بالغ بود . زن براى ربيعة بن حرام رزاح بن ربيعه را آورد .
چون قصى به سن رشد رسيد و از نسب خويش آگاه شد نزد قوم خود بازگشت . در اين احوال ، آنكه عهدهدار امور كعبه بود ، مردى از خزاعه بود به نام حليل بن حبشيه بن سلول بن كعب بن عمرو . او دختر خود حبى را به قصى به زنى داد . و از او عبد الدار و عبد مناف و عبد العزى و عبد قصى متولد شد . چون فرزندان قصى در رسيدند ، مال و مكنتى به دست آوردند .
حليل بمرد و او ديد كه از هر كس ديگرى به ولايت كعبه و فرمانروايى مكه و خزاعه و بنى بكر سزاوارتر است ، زيرا اشرف قريش بود ، علاوه بر اين به او گفته بودند كه حليل او را جانشين خود خوانده است . چون از اين امر آگاه شد مردان قريش را به يارى خود دعوت كرد ، آنان نيز اجابت كردند . آنگاه به برادرش رزاح نامه نوشت و او از قومش عذره مدد خواست . او نيز با ديگر برادرانش از فرزندان ربيعه و همهء كسان از قضاعه كه او را پيروى مىنمودند در موسم حج به عنوان حج ، ولى به يارى برادرش به مكه وارد شد .
سهيلى گويد : ديگران جز ابن اسحاق گفتهاند كه : حليل كليدهاى كعبه را آنگاه كه خود سالخورده و ناتوان شد ، به دخترش حبى داده بود و اين كليدها در دست او بود و قصى گاه كليدها را از او مىگرفت تا در خانهء كعبه را براى مردم بگشايد و ببندد . چون حليل بمرد دربارهء قصى وصيت كرد و ولايت كعبه را به او داد . اما خزاعه از پذيرفتن اين وصيت سرباز زد ، در اين حال آتش جنگ ميان او و خزاعه برافروخت و او نزد برادرش