تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
فرستاد و او را فرا خواند تا ديدارى تازه شود . چون عدى بن زيد آمد به زندانش افكند . پس از اين كار پشيمان شد و از آزاد ساختن او هم بيمناك بود . در اين اوان ، نعمان به بحرين لشكر كشيد و جفنه پادشاه غسان نيز به حيره لشكر آورد و دست به غارت گشود و با غنايم بازگشت . عدى بن زيد به برادرش كه نزد كسرى بود ، نامه نوشت و از او خواست كه كسرى را برانگيزد تا نزد نعمان از او شفاعت كند . كسرى به حيره كس فرستاد تا شفاعت كند . در آن ايام خليفهء نعمان در حيره بود . فرستادهء كسرى نزد عدى بن زيد به زندان آمد . عدى بن زيد پيك كسرى را گفت : نامهء كسرى را به من ده تا من آن را بفرستم و تو خود نزد من بمان ، مبادا مرا بكشند . خليفهء نعمان چند تن از دشمنان عدى را كه از بنى بقيله بودند ، نزد نعمان فرستاد و پيام داد كه از جانب كسرى مردى براى شفاعت آمده است . نعمان در حال كس فرستاد تا عدى بن زيد را در زندان كشتند . چون فرستادهء كسرى با نعمان ديدار كرد و پيام كسرى بگزارد ، نعمان به ظاهر اجابت كرد و چهار هزار دينار و كنيزى به او داد . و اجازت فرمود تا او را از زندان بيرون آورد . ولى چون به زندان درآمد او را مرده يافت . گفتند چند روز پيش مرده است . فرستادهء كسرى نزد نعمان بازگشت و زبان به ملامتش گشود و گفت به خدا سوگند وقتى نزد او رفتم ، زنده بود . نعمان برآشفت و گفت : چگونه نخست نزد او رفتى و حال آنكه ترا نزد من فرستاده بودند و او را براند آن مرد نزد كسرى بازگشت و او را از مرگ عدى بن زيد آگاه كرد ولى نگفت كه نخست نزد او به زندان رفته و او را زنده ديده است . نعمان از كشتن عدى بن زيد پشيمان شد . روزى در شكارگاه ، پسرش را ديد و از آنچه بر پدرش رفته بود ، از او پوزش خواست . پس او را نزد كسرى روان داشت تا به جاى پدر ترجمانش باشد . كسرى را از او خوش آمد و او را از نزديكان خود ساخت . روزى كسرى را در سر افتاد كه دخترى از دختران عرب را به همسرى برگزيند . زيد به دختران خاندان منذر اشارت كرد . كسرى گفت : اين كار بر عهدهء تو است . زيد گفت : آنان دختر به عجم ندهند و از اين بيمناكند . مردى را كه زبان عربى نيكو بداند با من بفرست شايد بدانچه مىجوئى ، دست يا بى . چون زيد نزد نعمان آمد ، نعمان گفت : در عير [ 1 ] سواد و ايران آنقدر زيبائى هست كه شما را از دختران ما بىنياز سازد . فرستادهء كسرى پرسيد : عير چيست ؟ زيد گفت : گاو . پس هر دو نوميد نزد كسرى بازگشتند . زيد ماجرى به تفصيل بگفت و كسرى را عليه نعمان برانگيخت تا كينهء او را در دل گرفت . چندى بعد او را فرا خواند كه با او سخنى دارد و بايد رو به رو گفته شود و در نامه نمىگنجد . نعمان دريافت . پس رو به قبيلهء طى و ديگر قبايل عرب رفت تا ياريش كنند . آنان سرباز زدند . از دشمنى با كسرى بيم داشتند . جز بنى رواحة بن سعد - از بنى عبس - كه گفتند
هامش
[ ( 1 ) ] عير به معنى گاو است و مراد نعمان زنان سيه چشم بوده است .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 313 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى