تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
اين داستان در كتب اخباريان با تفصيل بيشترى آمده است . طبرى گويد : پادشاه عرب در سرزمين حيره و مشارف شام ، عمرو بن ظرب بن حسان بن اذينه [ 1 ] بن السميدع بن هوثر [ 2 ] العملاقى بود . ميان او و جذيمه نبردهايى بود كه در يكى از آن نبردها عمرو بن ظرب كشته شد و سپاهش پراكنده گرديد . پس از او دخترش زباء موسوم به نائله به جاى او نشست . سپاهيان او ، بقاياى عمالقه از عاد نخستين بودند و نيز از نهد و سليح فرزندان حلوان و همه كسانى كه از قضاعه با آنان همراه بودند . زباء در ساحل غربى فرات زندگى مىكرد و در آنجا قصرى برآورد . او به هنگام بهار در بطن النجار [ 3 ] مىماند و در تابستان به تدمر مىرفت . چون حكومتش نيرو گرفت بر آن شد كه انتقام خون پدر خود را از جذيمه بستاند . پس كسى را نزد او فرستاد و او را به خواستگارى خود ترغيب كرد و گفت كه او زنى است كه جز پادشاه كسى شايستهء او نيست و بايد دو كشورشان با هم يكى گردد . جذيمه به طمع افتاد . قومش با او موافقت كردند ولى يكى از آنان به نام قصير بن سعد بن عمرو بن جذيمة بن قيس بن ربى [ 4 ] بن نمارة بن لخم . با او مخالفت ورزيد . او مردى دورانديش - و نيكخواه بود ، او را از اين كار برحذر داشت . جذيمه سخن او را نپذيرفت و با خواهرزادهء خود عمرو بن عدى مشورت كرد او موافقت نمود . جذيمه او را به جاى خود نشاند و عمرو بن عبد الجن را سردار سپاه خود نمود و روانه شد . و در ساحل غربى فرات پيش رفت تا در رحبهء مالك بن طوق فرود آمد . در آنجا دسته‌اى از سپاه زباء به استقبالش آمد . قصير به او گفت : اگر اين سواران گرداگردت را گرفتند ، بدان كه خدعه‌اى در كار است در اين حال بر اسبت « عصا » سوار شو و گويند كه كس بر او پيشى نمىگرفت . اما سواران گردش را گرفتند و جذيمه بر زباء داخل شد و زباء در آنجا رگ‌هاى بازوهاى او را قطع كرد و خونش روان شد تا بمرد . قصير نزد عمرو بن عدى آمد و قومش نزد او ، آمد و شد داشتند . جماعتى از ايشان هم به عمرو بن عبد الجن گرايش داشت ولى قصير از كوشش باز نايستاد تا همگان سر بر خط عمرو بن عدى نهادند . آنگاه از او خواست تا انتقام خون دايى خويش را از زباء بستاند . زن كاهنه‌اى نشانه‌هاى عمرو را به زباء داده بود و او را از عمرو بر حذر داشته بود . زباء مردى صورتگر را فرستاد تا تصوير عمرو را در جميع حالاتش برايش بكشد . مرد صورتگر خود را به عمرو رساند و بىآنكه شناخته آيد خود را در زمرهء اطرافيانش درآورد . و صورت‌هايى را كه كشيده بود ، نزد زباء آورد . زباء از عمرو بيمناك شد و دانست كه هلاكش به دست او خواهد بود . آنگاه فرمود تا از مجلسش تا دژى كه در درون شهر بود ، نقبى كندند . از آن سو ، قصير عمرو را واداشت تا نوك بينى او را ببريد و به شكايت نزد زباء آمد و گفت كه عمرو ، او را متهم ساخته كه در قتل دايىاش جذيمه ، دخالت داشته است و از زباء خواست كه او
هامش
[ ( 1 ) ] ادينه . [ ( 2 ) ] هوبر . [ ( 3 ) ] المجاز . [ ( 4 ) ] اربى .