تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
نعمان فرستاد تا پرورشش دهد و او را فرمان داد تا جهت سكونت او كاخ خورنق را بسازد . گويند سازندهء آن مردى بود به نام سنمار كه چون از بناى آن فراغت يافت نعمان او را از فراز آن به زير انداخت و بكشت . سبب آن گفتگويى بود ميان نعمان و سنمار ، كه به صورت‌هاى گوناگون نقل كرده‌اند و خداوند به صحت آن آگاه است . اين امر در ميان عرب مثل شده و فراوان در شعر خود بدان اشاره كرده‌اند . نعمان از پادشاهان بزرگ و نيرومند آل نصر بود . او را دو سرنيزه بود ، يكى براى عرب و يكى براى ايرانيان . به نيروى اين دو ، به بلاد عرب در شام سپاه كشيد و آنجا را در تصرف آورد . سى سال پادشاهى كرد ، آنگاه زهد اختيار كرد و ترك دنيا گفت و جامهء خشن پوشيد و برفت و ديگر كس نشانى از او نيافت . طبرى گويد : علماى آگاه به اخبار ايرانيان گويند كه آنكه پرورش بهرام را بر عهده گرفت منذر بن نعمان بن امرؤ القيس بود . يزدگرد بزهكار او را به اشارت اخترگران نزد او فرستاد . منذر نيز در تربيت او سعى بليغ نمود . و استادانى حاضر آورد تا او را علوم و آداب و سوارى و فرماندهى بياموزند و او در همه ، سرآمد شد و منذر خشنود گشت و او را نزد پدر فرستاد . بهرام اندكى نزد پدر بماند ولى همچنان هواى باديه در سر داشت . تا آنگاه كه برادر قيصر ثياذوس [ 1 ] نزد يزدگرد آمد . بهرام از او خواست كه از پدرش بخواهد تا بار ديگر او را به جانب بلاد عرب روان دارد . پس بهرام بار ديگر نزد منذر بازگشت . چون يزدگرد بمرد ايرانيان گرد آمدند و مردى از فرزندان اردشير را بر خود پادشاهى دادند و از بهرام بدان سبب كه در ميان اعراب پرورش يافته بود و از آداب ايرانيان بيگانه بود ، چشم پوشيدند . منذر سپاهى در اختيار بهرام گذاشت تا به طلب پادشاهى خويش برخيزد . نعمان پسر منذر نيز با آن سپاه بيامد و پايتخت را در محاصره گرفت و خود نيز با لشكرى از اعراب همراه با بهرام روان شد . ايرانيان او را به پادشاهى پذيرفتند و سر بر خط فرمانش نهادند منذر از سوى بهرام گناهانشان را ببخشيد و همه را عفو كرد و كار بر بهرام قرار گرفت . منذر به ديار خود بازگشت و بهرام به لهو و لعب مشغول شد . پادشاهان اطراف طمع در ملك او كردند . و خاقان پادشاه ترك با پنجاه هزار سپاهى قصد او كرد . بهرام به سوى او روان شد نخست به آذربايجان آنگاه به ارمينيه رفت و راه شكارگاه پيش گرفت و برادر خود نرسى را به جاى خود بر سپاه گماشت . ايرانيان او را به جبن متهم كردند كه از رو به رو شدن تن زده است . پس با خاقان بدان گونه كه او خشنود باشد ، پيمان صلح بستند و خاقان بازگشت . چون خبر به بهرام رسيد با جمعى از ياران و خاندان خويش به جانب خاقان روان شد و لشكر او را در هم شكست و به دست خويش خاقان را بكشت و بر هر چه در سپاه داشت از اموال و نفوس استيلا يافت . و تاج خاقان و شمشير او را با همه گوهرها و ياقوت‌ها
هامش
[ ( 1 ) ] تياودس .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 309 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى