و عين التمر و اطراف باديه غمير [ 1 ] و قطقطانيه و حفيه [ 2 ] بود . از هر طرف خراجها همراه با مردم به جانب او روان بود . زمانى با طسم و جديس ، در سرزمينشان يمامه ، نبرد كرد . حسان بن تبع آگاه شد كه جذيمه آنان را در منزلگاههايشان در يمامه فرو كوفته است ، پس با سپاهى كه همراه داشت راه بر جذيمه بگرفت و او را به هزيمت فرستاد . بيشتر نبردهاى جذيمه با اعراب عاربه بود . گاه نيز غيبگوئى مىكرد و مدعى نبوت مىشد .
منازل اياد در عين اباغ بود . اباغ نام مردى از عمالقه بود كه در آنجا فرود آمده بود و آن مكان را به دو مىناميدند . جذيمه همواره با آنان در نبرد بود تا آنگاه كه پاى مسالمت و صلح در پيش نهادند . در قبيلهء اياد جوانى لخمى بود بس زيباروى ، به نام عدى بن نصر بن ربيعة بن عمرو بن الحارث بن مسعود بن مالك بن عمرو بن نمارة بن لخم . جذيمه آن جوان را طلب داشت آنان از فرستادن او سرباز زدند ، جذيمه تهديد به جنگ كرد . اياديان كسى را فرستادند تا آن دو بت را كه در نزد جذيمه بود و بدانها در دعا و استسقاء توسل مىجست ، بدزدد و او چنين كرد . آنگاه پيام دادند كه آن دو بت در نزد آنان است و بدان شرط كه از نبرد انصراف جويد ، آنها را باز پس خواهند داد . جذيمه گفت شرط را مىپذيرد در صورتى كه با آن دو بت عدى بن نصر را نيز روانه دارند . آنان نيز چنان كردند . چون عدى بن نصر آمد او را خاص خود ساخت و شرابدار خود نمود . رقاش خواهر جذيمه دلباخته عدى گرديد و براى او پيام فرستاد .
عدى گفت : كه از جذيمه بيمناك است . رقاش گفت : چون شراب در او گيرد مرا از او خواستگارى كن و حاضران را به شهادت گير . عدى چنين كرد و همان شب با رقاش همبستر شد . روز ديگر در حالى كه خويشتن را خوشبو كرده بود نزد جذيمه رفت . جذيمه از او به شك افتاد .
عدى ماجرى باز گفت . جذيمه از شدت تأسف دست به دندان گزيد . و عدى بگريخت چنان كه هيچ اثرى از او بر جاى نماند . پس جذيمه ، ما وقع را در اشعارى مشهور از خواهر بپرسيد و او حقيقت را بگفت ، و برادر از تقصيرش بگذشت . عدى نزد خويشاوندان مادرى خود قبايل اياد بماند ، تا بمرد . رقاش از او فرزندى آورد و او را عمرو ناميد . عمرو نزد دايىاش جذيمه پرورش يافت . جذيمه او را نيكو مىداشت . ناگاه جن عاشق او شد و پسر از ديدهها ناپديد گرديد و جذيمه همه جا از پى او سراغ گرفت تا آنگاه كه دو تن از عتقا ، از قضاعه موسوم به مالك و عقيل فرزندان فارج بن مالك بن قين [ 3 ] نزد او آمدند تا برخى هدايا به دو تقديم دارند آن دو عمرو را در راه خود يافتند كه سخت بد حال شده بود . از او پرسيدند كيست ، او نام و نسب خود بگفت . آن دو در ترفيه حالش سعى كردند و او را به حيره نزد جذيمه آوردند . جذيمه و مادر عمرو هر دو خشنود شدند ، جذيمه از آن دو خواست كه چيزى طلب كنند . آن دو خواستار منادمت او شدند ، جذيمه آنان را نديم خود ساخت . تا آنجا كه به آنان مثل زدند و گفتند : نديمان جذيمه .
هامش
[ ( 1 ) ] عمق .
[ ( 2 ) ] جفته .
[ ( 3 ) ] عنس .