تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
فناة كان رضاب العصير * بفيها يعل به الزنجبيل قتلت اباها على حبها * فتبخل ان بخلت او تقيل
چون نزار از شعر حزيمة بن نهد آگاه شدند و دانستند كه او يذكر را كشته است بر سر قضاعه تاختند و از ديگر قبايل عرب كه با آنان پيمان داشتند ، يارى طلبيدند چون ميان نزار و قضاعه ، نبرد درگرفت ، نزار قضاعه را به هزيمت داد و حزيمه كشته شد و قضاعه پراكنده گرديد . چنان كه تيم اللات از قضاعه و بعضى از بنى رفيده كه آنان نيز از قضاعه بودند و نيز گروهى از اشعريان به سوى بحرين روان شدند و در هجر فرود آمدند و نبطيانى كه در آنجا بودند از آنجا جلاى وطن كردند و اينان سرزمينشان را به تصرف آوردند . زرقاء دختر زهير كاهنه‌اى از آنان بود . او خروج از تهامه و نزول در اين مكان را پيش بينى كرده و گفته بود :
ودع تهامة لا وداع مخالف * بذمامه لكن قلى و ملام لا تنكرى هجرا مقام غريبة * لن تعدمى من ظاعنين تهام
آنگاه چنان پيشگوئى كرد كه آنان در هجر اقامت خواهند كرد تا آنگاه كه غراب ابلق كه خلخالى زرين در پاى دارد ، فرياد كند و بر نخلى كه او وصفش كرده بود ، بنشيند ، آنگاه به حيره روان خواهند شد . در سجعى كه زرقاء خوانده ، دو واژه « مقام و تنوخ » آمده بود . از اين رو اين قبايل را تنوخ خواندند . پس جماعتى از ازد نيز به آنان درپيوستند و در تنوخ داخل شدند و بقاياى قضاعه را مرگ درگرفت و جماعتى از بنى حلوان در عبقره از سرزمين جزيره مسكن گزيدند . كار زنانشان بافتن برد بود . و بردهاى پشمين عبقرى منسوب به آنان است و چون از بنى تزيد بودند ، اين بردها را تزيدى نيز مىخوانند . پس تركان به سر آنان تاختند و صدمات بسيار ديدند . و حارث بن قراد البهرانى بيامد تا از بنى حلوان استمداد كند . اباغ [ 1 ] بن سليح صاحب العين ، راه بر او بگرفت و حارث او را بكشت و بهرا به ترك‌ها رسيد و آنان را به هزيمت داد و هر چه از بنى تزيد گرفته بودند ، از آنان بستد و حارث گفت :
كان الدهر جمع فى ليال * ثلاث بينهن بشهرزور صففنا للاعاجم من معد * صفوقا بالجزيرة كالسعير
و سليح بن عمرو بن الحاف برفت و سردار آنان هدرجان بن مسلمه بود ، تا آنگاه كه در فلسطين بر بنى اذينة بن و بن سميدع بن عامله ، فرود آمدند و اسلم بن الحاف يعنى بطون عذره و نهد و حوتكه و جهينه نيز برفتند ، تا در ميان حجر و وادى القرى فرود آمدند . و تنوخ چند سال در بحرين بماند . سپس آن زاغ كه حلقهء زرين در پاى داشت ، بيامد و بر آن نخل بنشست و چنان كه زرقاء گفته بود ، فرياد كرد . اينان سخن او را به ياد آوردند و به سوى حيره رخت بربستند و در آنجا فرود آمدند و اينان نخستين كسان بودند كه در آن سرزمين خانه ساختند . و رئيسشان ، مالك بن زهير بود .
هامش
[ ( 1 ) ] ابان .