تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
او تودى ربيعة الخرج قسرا * لم تعقها موانع العواق
پس پادشاهى در عراق و شام و حجاز ، در ايام ملوك الطوائف و بعد از آنان ، در اعقاب تبابعهء يمنى و عدنانى باقى ماند ، در حالى كه نسل‌ها و نژادهايى ديگر ، منقرض شده بود و بسا اوضاع و احوال دگرگون گشته بود . پس شايسته است كه آنان را يك جيل يا نژاد منفرد و طبقه‌اى جدا از طبقات پيشين به حساب آوريم . اما از آن رو كه ايشان را چون اعراب عاربه ، در پديد آوردن عروبت ، اثرى نبوده و چون اعراب مستعربه ، در لغت عرب منشاء اثرى نبوده‌اند ، آنان را عرب تابع عرب ناميده‌اند . رياست و پادشاهى در اين طبقه يمانى زمان‌هاى درازى باقى ماند ، چنان كه پيش از اين از فرمانروايى برخوردار بوده‌اند . و بعضى از احياء ربيعه و مضر نيز سر در فرمان آنان داشتند . در حيره ، بنى منذر - از لخميان - پادشاهى يافتند و در شام بنى جفنه ، از غسانيان و در يثرب ، در اوس و خزرج فرزندان قيله . از اين سه كه بگذريم ، ديگران ، مردم كوچنده و در پى آب و گياه ، باديه‌ها را مىنورديدند . در اين بدويان گاهگاهى نيز فرمانروايى پديد مىآمد . آنگاه مضر را رگ فرمانروايى بجنبيد و قريش در مكه و نواحى حجاز ، چندى كر و فرى داشتند و برخى از دولت‌ها جانب اكرام و بزرگداشتشان را مرعى داشتند . تا آن هنگام كه خورشيد اسلام ، در اين طايفه درخشيدن گرفت . و رداى فرمانروايى بر دوش آنان قرار گرفت و از آن ميان مضر به كرامت اختصاص يافت و خداوند پيامبر خود را از ميان آنان برگزيد . و همه دولت‌هاى اسلام جز چند دولت كه عجمان به پيروى از ملت خود ، بر پاى داشتند ، همه از مضر بوده است و ما در آتيه در اين باب سخن خواهيم گفت . اكنون به ذكر قبايل اين طبقه از قحطان و عدنان و قضاعه مىپردازيم و از پادشاهى و فرمانروايى هر يك پيش از اسلام و بعد از آن ياد مىكنيم : در كتاب الاغانى ابو الفرج اصفهانى در اخبار حزيمة بن نهد بن ليث بن سود بن اسلم بن حافى به قضاعه ، آمده است كه آغاز پراكنده شدن فرزندان اسماعيل از تهامه و دل بر گرفتن از آن و توجه به ديگر آفاق آن بود كه قضاعه همسايهء نزار بود و حزيمة بن نهد از قضاعه مردى بود فاسق و زنباره ، به فاطمه دختر يذكر يعنى عامر بن عنزه كه از نزار بود - اظهار عشق كرد و نام او را در شعر خود بياورد . آنجا كه گفت :
اذا الجوزاء اردفت الثريا * ظننت بآل فاطمة الظنونا و هالت دون ذلك من هموم * هموم تخرج الشجر الربينا ارى ابنة يذكر ظعنت فحلت * جنوب الحزن يا شحطا مبينا
يذكر از اين واقعه خشمگين شد و حزيمه بر جان خود بيمناك گشت و به ناگهان او را به قتل آورد چون شعلهء حيات يذكر خاموش شد . قوم او را هيچ دليلى در دست نبود تا حزيمه را به سبب قتل او بكشند تا روزى حزيمه در شعر خود گفت :