باب ظهور مسيح گفته بودند او را آگاه ساختند و گفتند كه اين مولود در بيت لحم به دنيا مىآيد .
آوگوستوس قيصر از آنچه مجوس گفته بودند آگاه شد و از هيرودوس خبر پرسيد او نيز هر چه واقع شده بود براى قيصر بنوشت و گفت همهء كودكان را از دو ساله به پائين خواهد كشت . يوسف نجار را فرمان شد كه عيسى را به مصر ببرد و دوازده سال در آنجا درنگ كند . در آنجا از عيسى كراماتى آشكار شد . هيردوس كه در جستجوى او بود به هلاكت رسيد آنگاه فرمان شد كه به ايليا بازگردد و بازگشت تا صدق گفتار اشعياى نبى كه گفته بود : « از مصر ترا فرا خواندم » آشكار شود .
در كتاب يعقوب پسر يوسف نجار آمده است كه چون درد زادنش گرفت و او در راه بر خرى سوار بود ، تا به قريهء بيت لحم برسند درد را تحمل كرد . در آنجا در غارى زائيد و فرزند را ايشوع نام نهاد . چون عيسى به دو سالگى رسيد و آن واقعهء مجوسان رخ داد هيردوس از او بيمناك شد و فرمان داد تا همهء كودكان بيت لحم را بكشند . يوسف كودك و مادرش را به مصر برد .
در خواب به او الهام شده بود . دو سال در مصر ماند تا هيردوس بمرد ، سپس فرمان شد كه به ناصره بازگردد ، در اين حال بعضى معجزات چون زنده كردن مردگان و شفا دادن بيماران و آفريدن پرنده و جز آنها از او ظاهر شد . چون به هشت سالگى رسيد از اين اعمال باز ايستاد ، سپس يوحناى معمدان از بيابان آمد و او يحيى پسر زكريا بود كه مردم را به توبه و روى آوردن به دين فرا مىخواند و اشعيا خبر داده بود كه او در ايام مسيح بيرون مىآيد .
مسيح از ناصره آمد و او را در اردن ديد و يوحنا كه در آن هنگام سى ساله بود او را تعميد داد . عيسى باز رو به بيابان نهاد و به عبادت و نماز و رهبانيت پرداخت و دوازده شاگرد خود : سمعان پطرس و برادرش اندرياس [ 1 ] و يعقوب پسر زبدى و برادرش يوحنا و فيليپوس [ 2 ] و پرتولوماوس و توما و متى العشار و يعقوب پسر حلفا و تداوس و شمعون القنانى و يهوداى اسخريوطى را برگزيد . و همچنان به اظهار معجزات مشغول بود تا آنگاه كه هيرودوس كوچك يوحنا يعنى يحيى پسر زكريا را بگرفت زيرا مانع ازدواج او با زن برادرش بود ، و او را كشت و جسدش در نابلس به خاك سپرده شد .
پس مسيح در نماز و روزه و ديگر اعمال قوانينى نهاد و چيزهايى را حلال و چيزهائى را حرام ساخت . و انجيل بر او نازل شد و به دست او خوارق و عجايب پديدار شد و نامش در همه جا پيچيد و بسيارى از بنى اسرائيل پيرو او شدند و رؤساى يهود بر دين خود بيمناك گشتند و براى قتلش توطئه كردند . عيسى حواريان را جمع كرد . دو شب نزد او خوابيدند و طعامشان داد و در خدمتشان مبالغت نمود آن قدر كه در شگفت شدند و گفت چنين كرده است تا به او تأسى كنند . و زبان به موعظه گشود كه پيش از اينكه خروس بار سوم بخواند يكى از شما مرا انكار
هامش
[ ( 1 ) ] اندراوس .
[ ( 2 ) ] فيلبس .